|
خدای من زیباست
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم...
دلم ميخواد يه قصه بنويسم که پر از منطق مدادهاي رنگي باشه ...
بهترين مداد رنگي هاي دنيا را هم بدهيد روياهاي دخترك ديروز رنگي نخواهد شد دخترك ديروز كه ارزوهايش در پاي پدر خاكستر شد دخترك ديروز شايد مادر خوبي براي امروز نباشد وقتي طعم داشتن مادر را نچشيده است .حتي اگر زيباترين و گران ترين عروسك ها را همدم لحظه هاي تنهايي اش كرده باشند ديگر براي مشق مادري حوصله اي ندارد دخترك ديروز قصه ما بزرگ شده است در حالي كه كوچك شدن خويش را در عبور ساليان به تماشا نشسته دخترك ديروز قصه ما امروز در بن بست بزرگسالي نفس مي كشد بي انكه در كوچه كودكي بازي كرده و در خيابان جواني قدم زده باشد
مرگ آهسته می آید تا جان مرا به یغما ببرد اما من غافلگیرش می کنم و همزمان با پرواز قناری از اتاق خارج می شوم مرگ می ماند و اتاق خالی ! با یک تکه گوشت متعفن بی ارزش که با سبد سبد خستگی پوشانده شده ...
چقــدر واقــع بيــنانه است . چــقدر پـاک است .
|
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|