تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی است
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد
من در نهایت حیرت ...
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت2:27توسط سميه- مریم | |

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت2:58توسط سميه- مریم | |

دلم ميخواد يه قصه بنويسم که پر از منطق مدادهاي رنگي باشه ...
دلم ميخواد يه قصه بنويسم که با يکي بود و ديگري هم بود شروع بشه ...
دلم ميخواد بنويسم آنقدر بنويسم تا آروم بشم ...
اما مثل اينکه کلمات داشته و نداشته ام را توي سال گذشته جا گذاشته ام ...
همه چيز توي ذهنم  رنگ و تصويره اما دريغ از يک واژه که شبيه حرفهاي دلم باشه ...
دلم ميخواد کسي در پسين و واپسين بغض هايم بيايد و هيچ  نياورد جز دست آرام ساکتي که معناي تک تک گرفتگي هاي بغض آلود راميداند ...
دلم ميخواد لحظه اي به وسعت يک دم،سري بر شانه اي باشم...
دلم چيزي فراتر از  تصوير و تصور ميخواهد.
دلم اين روزها سخت به دنبال قاصدک ها ميگردد ...
آرزوهايم زياد و قاصدکي هم نيست ...
يقين هم دارم کسي را نخواهم يافت تا مرحم دردهاي نا آرامم باشد ...

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت3:36توسط سميه- مریم | |

بهترين مداد رنگي هاي دنيا را هم بدهيد روياهاي دخترك ديروز رنگي نخواهد شد

 

دخترك ديروز كه ارزوهايش در پاي پدر خاكستر شد دخترك ديروز شايد مادر خوبي

 

براي امروز نباشد وقتي طعم داشتن مادر را نچشيده است .حتي اگر زيباترين و

 

گران ترين عروسك ها را همدم لحظه هاي تنهايي اش كرده باشند ديگر براي مشق

 

مادري حوصله اي ندارد دخترك ديروز قصه ما بزرگ شده است در حالي كه كوچك

 

شدن خويش را در عبور ساليان به تماشا نشسته دخترك ديروز قصه ما امروز در

 

بن بست بزرگسالي نفس مي كشد بي انكه در كوچه كودكي بازي كرده و در خيابان

 

جواني قدم زده باشد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت11:55توسط سميه- مریم | |

مرگ آهسته می آید

تا جان مرا به یغما ببرد

اما من غافلگیرش می کنم و همزمان با  پرواز قناری

از اتاق خارج می شوم

مرگ می ماند و اتاق خالی !

با یک تکه گوشت متعفن بی ارزش

که با سبد سبد خستگی پوشانده شده ...

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت3:10توسط سميه- مریم | |

چقــدر واقــع بيــنانه است . چــقدر پـاک است .
چقــدر حرمت دارد ......  اين عشق !
به به ..... چقــدر انـدازه نـگه داشــته اي .
چقــدر خويشــتن دارانـه است .
عجب عشقي است اين عشق ....
                            عشقي که از تو متــآثر شده است.
اين همـــان عشقي است که خـــداوند به آن بيشتر حرمت مي گذارد
                                                                                       تــا ايــمــان !

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت1:56توسط سميه- مریم | |