تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

هيچ يعني تهي يعني خالي هيچ كلمه اي است كه نشان دهنده چيزي نيست .فكر

 

كردن درباره آن ما را به ياد چيزي نمي اندازد .يعني حقيقتي وجود ندارد .در دنيا

 

چقدر خيال و آرزو داريم كه از جنس هيچ  اند و در ذات خود حقيقتي ندارند .اما ما

 

يك عمر به دنبال اين هيچ ها مزاحم ديگران شده و زندگي خودمان را تباه       

كرده ايم واقعا چگونه ميتوانيم حقايق را از  هيچ ها تشخيص بدهيم و تا آخر به

دنبال هيچ ها نرويم .هيچ يعني................  

   

+نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت11:28توسط سميه- مریم | |

اين رويا به عقب باز نمي‌‌گردد

نه به بغض اولين شب تنهايي من
                        در غربت بي‌صداي تو

نه به آن خداحافظي‌ ‌ترديدبار آخرين
               نه حتي به سلام‌هاي مردد
                          به دلتنگي‌هاي خاموش
                             خنده‌هاي عاشقانه‌ي ديروز

        اين رويا به عقب باز نمي‌‌گردد

+نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت2:59توسط سميه- مریم | |

در آن لحظه كه احساس كردم زندگي به پايان رسيده است در آن لحظه كه در

 

 تاريكي تنهايي نفسهايم به شماره افتاده بود و اشكهايم بي اختيار روي گونه هايم

 

مي لغزيد آمدي و دريچه اي به رويم گشودي و خورشيد را به آسمان تاريك

 

روياهايم هديه كردي خدايا! من راهي طولاني در پيش دارم جاده اي پر فراز و

 

نشيب اما ميدانم در آغوش گرم تو مجالي براي اضطراب نمي ماند پس بگذار

 

لحظه اي در آغوشت آرام وبي صدا بگريم

 

اين بار زير باران مي نويسم قطرات بارن هاشورهاي بي كسي را پاك مي كند

راههاي رفته را بر نمي گردم و درواپسين سالهاي رنگ و روباخته جواني ام به

راهم ادامه مي دهم   

     

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت13:59توسط سميه- مریم | |

امشب کسی که خودش هم مثل نامش غمگین بود ... از عشق سرخ به من آموخت که گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه، تر شدن چشم نیست ومن اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانیکه بی چشم خیس  می کنند ابری ترند سبک هم نمی شوند دل و دستشان هم می لرزد اشک هم که نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ترست.

این چند خط را محض شگفتی ام نوشتم از این مبتلا شدن برایش تنها دعا می کنم. عزیز است چون سرخ است عین حقیقت و مثل مقدساتم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت2:20توسط سميه- مریم | |

اولش همه شكل هم هستيم
كوچولو و كچل
حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است
با اولين گريه بازي شروع ميشه
هي بزرگ ميشيم بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ كه يادمون ميره
يه روز كوچولو بوديم
ديگه هيچ چيزمون شبيه هم نيست
حتي صداهامون
گاهي با هم مي خنديم، گاهي بهم !
اينجا ديگه بازي به نيمه رسيده
واسه بردن بازي روزي نيمه دوم نميشه خيلي حساب كرد
گاهي بايد براي بردن بازي بين دو نيمه دوباره متولد شد!
يك سال ديگه گذشت
يكي ميگه يه سال ديگه بيهوده گذشت
يكي ميگه يك سال بزرگتر شدم
يكي ميگه يك سال پيرتر شدم
يكي ميگه يك سال ديگه تجربه كسب كردم
يكي ميگه يك سال به مرگ نزديك تر شدم
يكي هم اصلا براش مهم نيست و هيچي نميگه.
منم يه سال بزرگتر شدم... يكسالي كه نميدونم توش واقعا تونستم "بزرگ" بشم يا نه؟
تونستم با مشكلات خودم كنار بيام يا نه؟
تونستم هموني باشم كه هستم يا نه؟
تونستم بعضي از عيب هام رو برطرف كنم يا نه؟
تونستم كسي رو نرنجونم يا نه؟
تونستم دل كسي رو شاد كنم يا نه؟
نمي دونم.... بايد فكر كنم... شايد اونجوري كه مي خواستم باشم نبودم...
ولي يه سال بزرگتر شدم...
اونم خيلي سريع...
باورت ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟ انگار همين ديروز بود ولي حيف كه ديروز نبود؟ از 20 سالگي تنها چيزي كه دوست داشتم عدد 20 بود... همه يه جور ديگه روت حساب ميكردن... خودم احساس ميكردم دارم وارد مرحله ي جديدي ميشم...
كاش هميشه 20 ساله مي موندم.
حالا بايد بگم 25 سال واي چقدر طولاني و سريع...
گذشت ... اره ايناهم ميگذره...

تولدم مبارک

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت2:9توسط سميه- مریم | |

صبح خورشيد امد
                        دفتر مشق شبم را خط زد
پاك كن، بيهوده است
اگر اين خط خوردگي دفتر مشقم از توست
             تو بگو؛
                         من كجا حق دارم،
                                                مشقهايم را،
                                                         روي كاغذهاي باطله با خود ببرم؟
مي روم
                دفتر پاكنويسي بخرم
                                               زندگي را بايد از سر سطر نوشت!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت1:30توسط سميه- مریم | |

شاعري گفت که از دل برود،آنکه از ديده برفت !!!
پس چرا ...
من آزرده دل تن خسته...
در پي ناز نگاهت به جهان مي نالم...؟!
آه و افسوس دريغ
از عمرم...
که نديدم رويت..
و تو از جامه عرياني من بر خودم نزديک تر...
دعوتت ميکنم اي پادشه تنهايي...
به همين کلبه آشفته سرد...
از دلم ميگويم...
و ترا از پس تاريکي ذهنم به دعا مي طلبم...
و هنوز از غم گم کردن تو ...
از نخستين ازل...
با غمت مي نالم...
واي از آن روز...
واي از آن روز که بينم قدمت...
به جهان مي بالم...!!!

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت4:2توسط سميه- مریم | |