وقتي اومدي كسي تو رو نديد، ولي من ديدم، كسي تو رو حس نكرد، ولي من، با تموم وجود حضورت رو حس كردم. هميشه دلم مي خواد برات شعر بنويسم؛ عاشق باشم و دلتنگ نگذاشته است،... نميگذارد... دلم مي خواد... ميخواست... ليلي باشم، نميگذارد... نگذاشته است؛ همين خرده ريزي كه اسمش زندگي است. باري دست مي سايم و اميد دارم، كه روزي براي تو و زيستن عاشقانه ات شعري بنويسم شايد ان روز دوباره باز گردي!
+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت2:17توسط سميه- مریم |
|
اين روزها باران ميبارد هر وقت باران ميبارد آدمها بالا سرشان چتر مي گيرند نمي دانم چرا كسي دوست ندارد كه در زير باران خيس شود شايد سردش شود اما من خيليها را ميشناسم كه زير باران چترهاشان را ميبندند و قلبهايشان را ميشويند اما آنها سردشان نمي شود همين ديروز بود كه گنجشك كوچك بالهايش را زير باران شست و درخت بلند برگهايش را و همين ديروز بود كه من زير باران صورتم را خيس كردم تا كسي نفهمد و باران همچنان مي بارد در چشم كساني كه باران را دوست دارند و من باران را دوست دارم
+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت2:35توسط سميه- مریم |
|
+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت3:21توسط سميه- مریم |
|
کلمات تنهایی از شب دور می شوند
و سکوتی سرد ولی آرام
جان می گیرد
می خواهم در شبی نمناک
با بوی نم باران ، به آرامش برسم
اما
دل بارانی من
متروکه شده است
+نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت3:41توسط سميه- مریم |
|
About
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم، دلم چون دفترم خالي، قلم خشكيده در دستم، گره افتاده در كارم، به خود كرده گرفتارم، به جز در خود فرو رفتن، چه راهي پيش رو دارم، رفيقان يك به يك رفتند، مرا با خود رها كردند، همه خود درد من بودند، گمان كردم كه همدردند.!!!