تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

بازم فصل پاييز داره با تموم خصلتاش از راه ميرسه...
شايد براي نوشتن مطلب پاييز كمي زود باشه ولي چه زود چه دير داره مياد... و گفتني ها رو بايد گفت...
تموم نشونه هاشو ميشه به خوبي ديد
اونم مياد مثل همه فصلايي كه اومدن و گذشتن و ما نتونستيم كاري كنيم...
همه روزها تكرار و تكرار و تكرار...
انگاري همين چند روز پيش بود كه سال شروع ميشد و نشسته بوديم و دعا ميكرديم كه سالي كه داره مياد برامون پر از شادي و نشاط و بركت و خيلي چيزايه ديگه باشه.. مي نشستيم و فكر ميكرديم كه امسال ديگه بايد چكار كنيم...
اما حالا چي؟
ديگه يه نيمه از سال داره تموم ميشه... حدود 186 روز و شب...
واي چقدر زود ميگذره اين عمره ادما...
مي شينم و با خودم فكر ميكنم .. چكار كردم توي اين همه روز و شب؟؟؟؟؟
اما جوابي ندارم واسه خودم!
و اين بدترين چيزيه كه مي تونه هر كيو ازرده كنه...
من حتي قدمي هم براي خودم برنداشتم...
وقتي به پشت سرم نگاه ميكنم مي بينم كه هنوز جاي خودمم... شايد خيلي كارا كرده باشم ... شايد توي كارم يا خيلي چيزا موفق تر بودم...
اما واسه خودم چكار كردم؟؟؟؟؟
هيچ جوابي پيدا نميكنم....
الان نشستم ميگم واي خدا شش ماه ديگه دارم تا سال تموم بشه بايد توي اين شش ماه چكار كنم؟
اما باز وقتي گذشته رو نگاه ميكنم از خودم مي پرسم: "مگه وقتي موقع تحويل سال با خودت قرار گذاشتي خيلي كارا كني كدومشو انجام دادي؟"
حالا اين روزا ها هم ميگذره... مگذره و ميگذرن... هيچ كدومشون حتي يه ثانيه به خاطر من به عقب بر نميگردن... حتي الان كه اين ثانيه ها راضي نميشن حداقل تحمل كنن يا كمي عقب برن تا من غلطايه تايپيمو  اصلاح كنم...
هيچ كس و هيچ چيز حاضر نيست به خاطر من كاري كنه!!!
و من چه انتظار بي خودي مي تونم داشته باشم؟...
بازم بايد خودم دست به كار بشم...
ولي نميدونم چي ميشه... اين سردرگمي ها كلافم ميكنن... سردرگمي هايي كه فقط و فقط از خودم هستن...
وقتي خودم به حاله خودم و براي خودم كاري نميكنم از بقيه ديگه چي مي تونم بخوام؟

اما اونقدرا هم نمي تونم بي تفاوت باشم... اونقدرا هم نبست به خودم بي رحم نيستم...
سعي ميكنم حداقل اگه كاري نكردم واسه خودم... فقط و فقط خوبي هامو خيلي از عقايدمو و خيلي از چيزايي كه برام ارزش دارن و هنوز نسبت بهشون بي تفاوت نشدم رو براي خودم نگه دارم... تا يه وقتي نرسه كه اخر سال بگم اي خدا اينا رو هم ندارم...

حسرت چيزي رو نمي خورم...
چون مي تونم بهترين ها رو داشته باشم... ولي دلتنگي و تنهايي و اينكه نمي تونم با كسي حرفي بزنم كه يه وقت بهم نگن احمق خستم ميكنه...

كلافه ميشم وقتي فقط و فقط به خاطر ترس از جواب چيزي سكوت ميكنم... و اين بدبختيه بزرگيه...

بدبخت نيستم... حسه بدبختي هم ندارم...
خيلي وقتا هم خدا رو شكر ميكنم واسه خيلي چيزا... واسه اينكه مشكلات خيلي ها رو ندارم واسه اينكه پدر و مادرم برام چيزي كم نميذارن و هميشه محبتشونو دارم همرام واسه داشتن يه دنيا ارامش واسه داشتن يه بهونه واسه دلتنگي و دوست داشتنه قلبم...
اما خيلي وقتا عقده سكوت ... هموني كه راه گلومو بند مياره تا فقط ناظر باشم ...
ايراد نداره من اهله گلايه كردن نيستم... من به همه چيز قانع ام...
حتما همونم حكمتي داره تا بتونم راحت كوله باره چشمامو خالي كنم و از اون راه سبكي رو توي تنم حس كنم...

ميدونم ميگذره همه چيز ميگذره... ولي خوب گاهي اوقات سپري شدن چيزي زياد مهم نيست بايد دقت كرد چه جوري داره راهشو طي ميكنه و همسفرش كيه و چي از توي اين راه بر ميداره و براي ديگرون چي ميذاره!

فكر كنم امشب يكمي زياد پر حرفي كردم...
خواستم حداقل يه مقداري تغيير بدم اينجا رو... قالب وبلاگو يكمي تغيير داديم و سعي كردم نوشته هام يكمي با قبل فرق كنه... اما مگه احوال دله من تفاوتي داشته كه نوشته هام هم رنگ و بوشون تغيير كنه؟؟؟ فعلا اين گزينه رو بايد فاكتور بگيرم!
به اين بهانه از دوستايي هم كه ميان و بهم سر ميزنن چه اونايي كه زحمت ميكشن و نظري ميدن و چه اونايي كه حتي با نگاه كردن به وبلاگم و نوشته هام شرمنده ام ميكنن هم تشكر ميكنم...
همگي موفق باشين!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت0:58توسط سميه- مریم | |

منم ان موجه بي ارام و سركش
كه سرگردان به دريايه فريبم
مرا ديگر رفيق و همدمي نيست
به شهره نابساماني غريبم
با غرور و با شتاب، بر سينه ي نرم اب، ديوانه مي خزيدم
در غايته خودخواهي، بر انبوه سياهي، جز خود نمي شنيدم
خروشان و بسته چشم
با كوله باري از خشم
مي رفتم از خشم خود دنيا ويرانه سازم
در دفتره زندگي از خود افسانه سازم
اما ز بازيه زمان گمراه و غافل بودم
در اوجه پروازه هواي خواهش دل بودم
در سر نبود انديشه اي جز فكره ويرانگري
غافل من از افسانه طوفان و ساحل بودم
موجم ولي خاموش و خسته
با دست خود در هم شكسته
اري من ان كوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
پيچيده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تارو پودم
در لحظه هاي واپسين، پيك اجل امد مرا، افتادم و از پا نشستم
بيداده طوفان انچنان، بر سنگ ساحل زد مرا، چون شيشه اي در هم شكستم
گفتم به خود اي موجه سرگردان كه اخر
بنگر به خود چه بودي و اكنون چه هستي
حاصل چه بود از ان غروره بي دليلت
اخر به دست صخره ي ساحل شكستي
موجم ولي خاموش و خسته
با دست خود در هم شكسته
اري من ان كوه غرورم
درمانده و از پا نشسته

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:23توسط سميه- مریم | |

 

از سر دلتنگي باز هم صفحه هاي دلم را ورق مي زنم
و باز هم طرح خوشرنگ دلبستگي
نقش ساده ي دلدادگي
رسم زيبايي زندگي


هر خط را به يادگار نوشته اي برايم
 چه زيباست خواندن و به تکرار خواندنش
ومن مي دانم که چقدر دلتنگي خوب است
چقدر زيباست
خوب است

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت2:37توسط سميه- مریم | |

 

مسئله بودن یا نبودن نیست... مسئله "چرا"یی بودن است:

من هستم.

چرا من؟

چرا هستم؟

چرا من هستم؟

.

.

.

 

مشکل بزرگ ما بی خبران بی"چرا"یی است...

دغدغه بر سر چیزی است که انسان ها دوست دارند باشند، نه آنچه هستند تا چه رسد به آنچه که باید  باشند...

و انسان هایی که دغدغه بودن ندارند... دغدغه  من  بودن دارند...

انسان های تهی... نه از خویشتن که از "چرا"ها!

انسان های مفلوک بی "چرا"...

 

 

و چه سخت است در این دنیای بی "چرا"یی... "چرا" داشتن...

و من چه بی تابم برای "چرا" داشتن...

"چرا"های بی پاسخ... "چرا"های به استهزا گرفته شده... "چرا"های ناگفته... "چرا"هایی که گفته شدنی نیست...

"چرا"هایی که آلوده به گفتن نشوند...

 

"چرا" من بی "چرا" هستم؟!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت3:24توسط سميه- مریم | |

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

چرا؟
وقتی محبت یا کمک به کسی می کنیم زود بدونه قضاوت میزارن به حساب عاشقی!!!!!!

ابراز محبت مساوی نیست با عاشق شدن !!!

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت3:4توسط سميه- مریم | |