|
بازم فصل پاييز داره با تموم خصلتاش از راه ميرسه... اما اونقدرا هم نمي تونم بي تفاوت باشم... اونقدرا هم نبست به خودم بي رحم نيستم... حسرت چيزي رو نمي خورم... كلافه ميشم وقتي فقط و فقط به خاطر ترس از جواب چيزي سكوت ميكنم... و اين بدبختيه بزرگيه... بدبخت نيستم... حسه بدبختي هم ندارم... ميدونم ميگذره همه چيز ميگذره... ولي خوب گاهي اوقات سپري شدن چيزي زياد مهم نيست بايد دقت كرد چه جوري داره راهشو طي ميكنه و همسفرش كيه و چي از توي اين راه بر ميداره و براي ديگرون چي ميذاره! فكر كنم امشب يكمي زياد پر حرفي كردم...
منم ان موجه بي ارام و سركش
از سر دلتنگي باز هم صفحه هاي دلم را ورق مي زنم
مسئله بودن یا نبودن نیست... مسئله "چرا"یی بودن است: من هستم. چرا من؟ چرا هستم؟ چرا من هستم؟ . . . مشکل بزرگ ما بی خبران بی"چرا"یی است... دغدغه بر سر چیزی است که انسان ها دوست دارند باشند، نه آنچه هستند تا چه رسد به آنچه که باید باشند... و انسان هایی که دغدغه بودن ندارند... دغدغه من بودن دارند... انسان های تهی... نه از خویشتن که از "چرا"ها! انسان های مفلوک بی "چرا"... و چه سخت است در این دنیای بی "چرا"یی... "چرا" داشتن... و من چه بی تابم برای "چرا" داشتن... "چرا"های بی پاسخ... "چرا"های به استهزا گرفته شده... "چرا"های ناگفته... "چرا"هایی که گفته شدنی نیست... "چرا"هایی که آلوده به گفتن نشوند... "چرا" من بی "چرا" هستم؟!
دلم گرفته است
|
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|