تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

 

اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند

اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم

تا بگويم که .

من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم
تا بداند غم شبها يم را....
........تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را
...........قانون دنيا تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگيست........
و اين سرنوشت سادگيست...........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:54توسط سميه- مریم | |

تا حالا تونستي آنقدر پاک باشي .
که با نگاه کردن به کسي که دوستش داري .
تمام نيازهايت بر طرف بشه؟ ........ !

سنگيني نگاهت آنقدر بوده که  ........

طرفي که نگاش مي کنه سرشو بندازه پايين ...

هوس بازي رو بذار کنار .

پاک ترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها را مي توان با نگاه گفت !!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:50توسط سميه- مریم | |

امشب دلتنگ تمام دلتنگی هام

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت2:48توسط سميه- مریم | |

 

یاد گرفته ام زندگی را از دریچه:

نه عشق برای زندگی بلکه زندگی برای عشق نظاره کنم!!!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت2:56توسط سميه- مریم | |

"گم" شدن را حدي است. حواست را که به کار گيري، "پيدا" مي شوي. پيدا شدن دوباره با تلنگري، شده با وزوز مگسي اتفاق مي افتد و تو دوباره بر مي گردي.
در سرزمين گم شدگان مقياسي براي اندازه گيري نيست. آنجا نميداني دوري يا نزديک، کمي يا زياد، بالايي يا پايين، کوچکي يا بزرگ؟! حتي واژه ي سرزمين را جدي نگير، چون تو را به ياد مرز مي اندازد و آنجا مرزي ندارد. واژه ها اينجا معني دارند و آنجا فقط، هستند. آنجا، بي جاست. کجا مي خواهي بروي؟ پرسشي بي معني است. با چه کسي ملاقات ميکني؟ هم همينطور! چون بيروني نيست، غريبه اي نيست که بخواهي او را ببيني. چه چيزي را مي خواهي ببيني؟ و چقدر مي ماني؟ سوال هاي بي جوابي هستند! اصلا آنجا منتظر نباش تو کاري بکني، نشانت مي دهند. يعني فقط "ديدني" هست، "شنيدني" هست، "حس کردني" هست، "بوييدني" هست، "چشيدني" هست، بي هيچ کسي که اين ها را انجام دهد بدون هيچ منت و التماسي... بدون قطره اشکي براي "خواستن". و اين ها همه از دل يک "هيچ" بزرگ بي انتها بيرون مي آيند.
باغ گم شدن براي ورود دري دارد، اما براي خروجش نه! در ورودي را يکي "نيت" مي نامد، يکي "خيال"، يکي "سکوت" و يکي "قسمت"! فرقي نميکند. هر کس براي وارد شدن، راه و بهانه ي مخصوص خود را دارد. در اين باغ کجاست و کي باز مي شود و چطور... هيچکس نميداند. يعني همه مي دانند، اما فراموشش کرده اند. اصلا همه درب باغند، فقط متوجه نيستند!
"بي جا" يا سرزمين گم به "اينجا" و به پيدا وصل است. وقتي محض خودت يا ديگري کاري نميکني در سرزمين گم شدگاني. مرده هاي "اينجا"، "آنجا" زنده اند. چشم هاي نابينا "اينجا" "آنجا" را مي بينند. کرها "آنجا" مي شنوند. همه، "انجا" سالمند. بي گذشته واردش مي شوي. فردايي هم نمي آيد. اينجا اسمش "گم شدن" است. خواب هاي آنجا، اينجا شکل پيدا کرده اند.
يک تن است که شکل همه ي ماهاست، اما هيچ کداممان نيست. يک اتفاق است که شکل همه اتفاق هاست، اما مثل هيچ يک از اتفاق ها به تنهايي نيست. هر کجايش اول و آخر است. جورواجور است و هيچ جور نيست. بي رنگي است که هر جا و هر زمان به رنگي است. اينجا دنبال دليلي براي خنديدني، آنجا مادر خنده، آبستني است که هميشه "دوقلو" ميزايد. باورت مي شود قل خنده، "گريه" باشد؟ اينجا دنبال گناهي، انجا مادر گناه، باردار بخشش است! همزاد درد، درمان است. دوري، برادر نزديکي است. کوچک، خواهر بزرگ...!
اتفاق هاي نوشته ي آنجا، اينجا مي افتد! نقش هاي پذيرفته ي آنجا، اينجا بازي مي شوند، به شرط ياد زدودگي.!
اما فراموشيه هر کس اندازه اي دارد. آنکه بيشتر از همه به يادش مانده به سرزمين "پيداها" نزديک است.
همه قصه ي "زندگي" همين است.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت1:16توسط سميه- مریم | |