تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

و چه زجری میکشد آنکه از احساس سرشار است.

خداحافظ همگی

پایان.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت3:6توسط سميه- مریم | |

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد!

خدا خنديد: وقت من بي نهايت است.. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم  : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكيشان... اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
 بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند.. اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند... اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند!
 
 دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر
 مي خواهي كدام درس هاي زندگي را به فرزندانت بياموزند؟
 
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد. همه ی كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند.. بياموزند كه فقط چند ثانيه طول می كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم.. اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم. بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترينها را دارد..  كسي است كه به كمترين ها نياز دارد..  بياموزند که انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند.. فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند.. بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
 
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...

                               هميشه

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت4:41توسط سميه- مریم |

دنيا را بد ساخته اند ...

کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...

کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...

و اين رنج است ...

                                                                                             (دکتر علي شريعتي)

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت3:36توسط سميه- مریم | |

 

سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمدهای و تنها خواهی مرد. بگذار خانه عشقت خالی از وجود باشد زیرا اگر عشق به آن منزل کرد به ویرانه های آن رحم نمی کند. بگذار عظمت عشق را حس نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود خواهد کرد. سعی کن معنی عشق را ندانی تا معنی خاکستر عشق را نیز ندانی اما ... اما اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش . گریه کن .غم بخور تنها برای یک نفر . تنها برای یک نفر قدم بردار . برای کسی که دوستش داری به طوری که وجود هیچ کس را غیر ازاو احساس نکنی...

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت5:34توسط سميه- مریم | |

به بی تفاوتی واژه ها که عادت کنی

می فهمی

شهر با تمام وسعتش

میان همین چند هجا محصور است

نان را

از هر سو که بخوانی نان می شود

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت4:0توسط سميه- مریم | |

 

کاش برای اولین گناه هیچ سیبی آفریده نمیشد!

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت4:24توسط سميه- مریم | |


 از خدا خواستم عادت هاي زشت را ترکم بدهد ...
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کني.


  از او خواستم روحم را رشد دهد ...
فرمود : نه تو خودت بايد رشد کني .
من فقط شاخ و برگ اضافي ات را هرس مي کنم تا بارور شوي .


  از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ...
فرمود : صبر حاصل سختي و رنج است .
عطا کردني نيست ، آموختني است .


  گفتم : مراخوشبخت کن ...
فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

فرمود چیزی برای دیگران بخواه اینقدر خودخواهی نکن...

چیزی نداشتم برای برای پاسخ به او... بنابراین از خدا خواستم: 


    کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم .

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت4:15توسط سميه- مریم | |