|
نميدونم چه انتظاري ميشه داشت وقتي هيچ كس نميتونه براي باران كاري كنه كه خيس نشه براي برف كاري كنه كه سردش نشه و هيچكس به فكر اين نيست كه خورشيد هم گرمش ميشه و دستمالي ميخواد براي پاك كردن عرقهاش چراغ هم ميخواد لحظه اي خاموش بشه تا استراحت كنه شايد بوي عطر گل واسه خودش سردرد بياره و شايد يه شمع دوست نداشته باشه بسوزه شايد يه درخت خسته ميشه از اينكه مجبوره تمام وقت شاخه هاشو بالا بگيره چرا ما فكر ميكنيم روال عادي همونيه كه هست چرا سعي نميكنيم تغييرش بديم و چرا هميشه خودسوزي ديگران براي ما لذت بخشه اخه انصاف داشته باشيم ايا ميتونيم حس كنيم به چه قيمتي تك تك ما داريم زندگي ميكنيم
روزي تصميم گرفت كه ديگر همه چيز را رها كند. شغلش را دوستانش را ، مذهبش را زندگي اش را ! به جنگلي رفت تا براي آخرين بار با خدا صحبت كند.به خدا گفت : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او شگفت زده اش كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ داد :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند. در پاسخ ازاو پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
من يك پيانو هستم نه اينكه اين نوشته ها از زبان يك پيانو باشه بلكه من خودم را به يك پيانو تشبيه ميكنم .در وجود من نتهاي زيادي نهفته است دكمه هايي كه با فشار دادن هر كدام صدايي از ان به گوش ميرسه گاه اين صدا گوشخراشه وگاه دلنشين بستگي به انگشتهاي كسي داره كه اين ضربه ها را ميزنه و هيچ كس بدرستي نميدونه كجا بايد ضربه بزنه تا بتونه صداي نهفته در دل منو بشنوه اگر من ميتونستم خودم نوازنده خودم باشم زيباترين موسيقي را به گوش همه ميرسوندم ولي افسوس كه بايد هر لحظه منتظر ضربه اي از سوي كسي باشم از يك بچه گرفته كه فقط به خاطر اينكه صدايي بشنوه بر روي دكمه هاي من ضربه ميزنه تا فردي كه خودش را در نواختن نتهاي من ماهر ميدونه .
هميشه از کساني مي ترسم که رشته اي مرا به انها وصل کرده است چون نزديکترها دقيق تر ميزنند زخمهايشان درست در قلبم مي نشينند.
مرگ پاييز برايم شيرين بود، وقتي لاله ها شکفتند گل ها زيبايند تا زنده اند! تو لاله ها را براي من از شاخه چيدي بيا اين بار، ساقه اي در گلدان قلبم بکار چون زمستاني ديگر فرا رسيده است! |
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|