|
از بچگي با هم بوديم و با هم بزرگ شديم من هميشه با حسرت به انها نگاه ميكردم با اينكه بچه بودم ولي خوب ميتونستم حس كنم كه با انها تفاوت دارم اخه انها هميشه از من جلوتر بودن از همون موقع فهميدم ميشه به چيزي حسادت كردولي فايده اي نداشت اين حسادت هم نتونست جلوي رشد انها را بگيره و من وغم و تنهايي با هم تا اينجا امديم انها خيلي بزرگ شدن و من هنوز كوچكم .حالا انها با تفاخر هر روز به من نگاه ميكنن و با زبون بي زبوني ميگن تو در برابر ما چيزي نيستي .
ابي تر از انيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
رو به دريا، رو به احساس پاک و زلالش و غريزه نهفته ي شکارش، چادر ميزنم. کنار بغض هاي فرو خورده و در گلو مانده ام از دست او، خيره مي شوم در چشمانش و مي خواهم در چشمانم حرف هايم را بخواند تا نکند حرمتش را بشکنم. مي خواهم بفهمد سال ها پيش دوستش داشتم اما حالا نه. انگار يادش مي رود که هميشه اين گونه ارام نيست، لحظه هاي وحشيانه هجومش را از ياد برده، لحظه هايي که با تازيانه باد، هم قسم مي شود و موج ها را به شکار مي فرستد، همه چيز را مي بلعد و مي برد و مي رود. و آنگاه دوباره ارام مي شود و من اين دورنگي اش را نمي خواهم. مي خواهم بداند از اين همه دورويي متنفرم. نمي خواهم حرمت دريا را با تمام عظمتش بشکنم اما ديگر دوستش ندارم.
دير يا زود دوباره متولد خواهم شد.تولد ي كه به من توانايي پروازميدهد ومرا بسوي اسمان ميبرد .انجايي كه دل نمي گيرد و روح ازاد و سبكبال است.دير يا زود دوباره متولد خواهم شد وبه سوي تو پر خواهم كشيد. دل را پاك ميكنم از غبار مثل گردي كه پاك ميشود از ايينه دوباره تازه ميشوم همچون شكوفه و مينشينم بر شاخه اي تا بهار را معنا كنم .اغازي براي بودن وبراي ماندن باز بهار ميرسد از راه تا پرستوييي لانه سازد بر درختي و قناري نغمه شادي سر دهد .دوباره متولد خواهم شد.
تاريک است مي گويند باران مي بارد مي گويند صداي شرشر باران زيباست ولي من نمي شنوم غرق در افکارم کمک مي خواهم کمک کسي که مرا رها کند مي خواهم از اين تاريکي رها شوم مي خواهم صداي بارش باران را لمس کنم.
صفحه اخر زندگي من را ورق ميزنيد! در حاليكه شما نمي دانيد با اتمام خاطراتم مرا تنها به سوي راه غم رها كرده ايد!در اين پاييز دلگير من . ديگر هيچ گاه سرديش را حس نميكنم اري ميدانم كه حتي زخود سوال نميكنيد كه چرا پايان را به سوي تاريكي تمام كردم! شك ميكنم زخويش كه ايا خدواندا تو مرا خلق كرده اي؟ يا تنها مرا به دياري اوردي كه در ان راهي جز سياهي وجود ندارد. نمي بينيد اري نميخواهيد كه ببينيد كه چرا تاريخ زمانتان را فراموش كرده ام!! در حالی كه شما دليل خستگي زدنيا و ز عشق را نميدانيد!! |
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|