تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

چت ایرانی

چت را در محیطی دیگر تجربه کنید...

منتظر حضور دوستان خوبم هستم.

http://www.chat4i.com

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت15:12توسط سميه- مریم | |

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي...

 اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي

ساحل پیش آمدند.

دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت1:21توسط سميه- مریم | |

اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ.


بر لوح شيشه اي قلبت بنويس:


                        يا تو و عشق، يا من و مرگ.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت2:52توسط سميه- مریم | |

تا به حال شمعي را روشن كرده ايد فكر كرده ايد به چه قيمتي روشنايي

 

شمع نصيب شما ميشود براي يه لحظه شده فكر كنيد اين حرارت سوزان

 

و روشنايي پر فروغ براي شمع كشنده است لرزش شعله ان را حس

 

نكرده ايد التماسهاي لرزان ان را چي كه ارزو ميكنه با يه نسيم ملايم به

 

ان زندگي بديد ان اخرين تلاشهاي خودشو واسه زندگيش ميكنه نمايش

 

اخرين صفحه حيات بشري را به اين وسيله به معرض نمايش ميذاره

 

اب شدن جسم نحيفش بي شباهت به اشك چشم نيست و سوختن

 

وحرارتش مثل سوختن دل .

 

شمع بي صدا ميسوزد و اهسته اهسته پايان مي پذ يرد پس بياييد انصاف

 

داشته باشيم .

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت1:21توسط سميه- مریم | |

اي زندگي با من ستيز مكن كه من شكست نخواهم خورد .

 

اي نفس سر كش با من جدال مكن كه من زبون نيستم .

 

اي دل هميشه پاك باش تا همه را پاك ببيني .

 

اي انديشه هميشه زيبا بينديش تا همه زيبا ببينند و

 

اي خداي من هميشه با من باش تا جز تو نبينم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت1:6توسط سميه- مریم | |

دل سپردم به تقديرم مرا ناباورانه از خويش دزديدند و در مسيري بي

 

هدف راهي كردند در اغاز راه چشمانم بسته بود نه علائم راه را ديدم نه

            

كوههايي كه پشت انها دره هايي دهشتناك بود وقتي چشم گشودم به اخر

 

راه رسيده بودم  اما خيلي دير باور كردم كه انسانها در پشت نگاه هاي

 

مهربانشان دستاني پر از نيرنگ دارند

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت16:42توسط سميه- مریم | |

هياهوها تمام شد و جز سكوت و سياهي شب چيزي نه شنيده مي شود نه

 

 ديده به همه چيز مي اند يشم .

 

به حرفهاي نا تمام در سينه مانده به روزها وساعتهاي هدر رفته و به

 

روياهايم .

 

در اسمان به دنبال ستاره اي ميگردم تا شبم را روشن كند ستاره اي

 

سوسو ميزند و به ياد مي اورم كه اگر تنهاي تنها شوم باز هم خدا هست

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت1:25توسط سميه- مریم | |

چقدر دلم براي اينجا بودن تنگ شده بود چقدر نفس كشيدن دور از اينجا

 

سخته و چقدر احساس ارامش داره در اين هواي سفيد نفس كشيدن

 

نميدونم چه جوري بايد احساسمو بگم .بگم كه خوشحالم يا بگم ناراحتم

 

واقعا نميدونم احساسم چيه در گير يه دوگانگي يه چرا ي دروني چرايي

 

كه حتي سوالش را هم نميتونم طرح كنم چون خودم هيچ جوابي براي ان

 

ندارم و اميدوارم گذر زمان باعث بشه حداقل چراي وجود من خودش را

 

مطرح كنه و روزي برسه كه بتونم جواب ان چرا را بدم  

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت10:22توسط سميه- مریم | |

گاهي اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داري که نميدوني از کجا بايد شروع کني و کدوم حرفت رو بذاري واسه آخرين لحظه.

شايد هم کسي نباشه که بتوني حرف دلت رو بهش بگي  و ترجيح بدي يه قلم برداري و همه ي اشک و لبخندت رو روي کاغذ بياري اما شايد مثل من موقع نوشتنش مجبور بشي  فقط چند نقطه چين بذاري ...  


نقطه هایی که حرفایه زیادی توشون هست...

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت12:14توسط سميه- مریم | |

مریم جونم مبارکه...

بهترین و قشنگترین ارزوها رو برای خودت و زندگی اینده

ات داریم...

خوشبخت باشی و شاد.

                                          الهی امین

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است... حلقه زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد...

ما هم هزاران بار تکرار میکنیم مبارک باشد...

+نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت1:52توسط سميه- مریم | |


گاهي اوقات آنچنان دلم از خودم مي گيره که فقط دوست دارم  نباشم.زندگي با همه شيريني براي

انسان تنها از زهر هم تلخ تر و مرگ هم ناگوار تره. تنهاييم رو با عشق لحظه اي دنيا عوض نمي کنم.

ديگه به سوز دل عادت کردم. ديگه به شکستن غرور عادت کردم..ديگه به رفتن راه هاي تاريک عادت کردم.

سقوط در چاه و چاله در من خطچه اي وارد نمي کنه چون تنم پره از اين خطچه ها.... سوز مرگ برام بهتر از شيرينی زندگيه.... خدايا تورو به عدالتت قسم... به تنهايي قسم....ديگه منتظرم نذار....

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت0:35توسط سميه- مریم | |

چرا صدايش نمي کني؟

باورت نمي شود...
تنها نيستم
بن بستي نمي بينم...
پشت اطلسي ها
هنوز...
کسي دلواپس ماست.
مي بينم...
نگاه ساده اش را
پشت شبنم چشمانت
براي دلتنگي هايم مي بارد
سکوت مي کني...
دلتنگش مي شوي...
توقع نداري که گوش کند
چرا که نه؟!
او خواستني تر ازياس و ياسمن است
مهربان تر از گندم!
چرا صدايش نميکني؟
بلندتر تا بشنود صداي تنهايي ات را و با اغوش باز بپذيرد قلب شکسته ات را...
پس صدايش کن.

+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت2:17توسط سميه- مریم | |