تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

امشب دلم بدجوري هواي حافظ کرده... دلم می خواد يه فال بگيرم و ببينم که چه حرفي برام داره...
البته به نيت همه دوستان اين فال رو ميگيرم...
پس با تمام وجود نيت کنيم و به صحبت حافظ گوش بديم...
بسم الله الرحمن الرحيم

 

هلال عيد
جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد    هلال عيد در ابروي يار بايد ديد
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من        کمان ابروي يارم چو وسمه باز کشيد
مگر نسيم تنت صبح در چمن بگذشت         که گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد


خدايا شکرت.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت3:16توسط سميه- مریم | |

خیلی دلم گرفته... چیزی که ازش می ترسیدم... دوست

نداشتم این برداشت رو از حالم بکنن...

من هنوز همونم...  می خوام باور کنی...

می ترسم دیگه حرفامو باور نکنی...

از فاصله می ترسم... از اینکه همو توی این شلوغی گم کنیم.

دستمو بگیر قول میدم تا اخرش باهات باشم... پا به پات میام.

هنوزم برام تکی و غیر قابل قیاس با بقیه...

حرفات قلبمو تکون داد... چشمام و شونه هامو لرزوند...

 کاش اینجوری در موردم فکر نمیکردی.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت3:14توسط سميه- مریم | |

تو که می دانستی...

قلب تو نبض من است و نگاه من از دریچه چشمان تو میگذرد و اوای نالانم با صدای تو رنگ میگیرد و احساس بودنم از وجود تو برمی اید و با هر تپش ثانیه ها، تو را عمیقتر می خوانم...

تو که چشمانم بودی...

پس چرا هنگام رفتن نگفتی که من هم چشمانم را ببندم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت4:13توسط سميه- مریم | |

وقتي در اخرين دادگاه زندگي دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم وقاضي ان

 

سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم نه از وكيلم كه اواي حزين قلبم

 

بود كاري برامد و نه از شاهدانم كه در وديوارهاي غم گرفته ي اتاقم

 

بودندوقلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من عمرش را

 

صفحه به صفحه از دست ميداد

 

پس جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند

 

كه ((اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل

 

حالش نمی شود به

 

 

غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و

 

 

رد پای تلخ ستم شان

 

را بر سر ورويش بنشانند))

 

و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس

 

ميكشم ايا هيچ قانوني نيست كه سكوت ازاردهنده ي سرد و بيروح

 

را بشكند؟

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت12:55توسط سميه- مریم | |

کاش ميشد

کاش ميشد

رها بر بالش ابر

به تماشاي جهان بنشينيم

و فرو رفته در انديشه افاق خيال

با خود مي گفتيم:

ببين چه ارام جهان درگذرست.

+نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت3:8توسط سميه- مریم | |

زمزمه را فريادي کردم
تا گوش کر جهان
چندان که ناشنواست
ناگزير طنين صدا شود
               و دريابد
               که حنجره هاي بريده را حتي
               توان فرياد است.
سکوت را بر نگزيدم
اگرچه (خاموشي به هزار زبان) در سخن باشد
که چشم کور جهان
               به غمزه اي
               بر حضور غايب من
               بسته مي ماند.
زمزمه را فريادي کردم
و همزمان شاعر شعر اين زمان خواندم؛
که شب شب است
              اگرچه هر ستاره
              به ماهي مبدل گردد.

+نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت1:11توسط سميه- مریم | |

دلم گرفته
چند روزيه که دلم گرفته. مخصوصا امروز خودمم نمي دونم چرا شايد به اينده فکر ميکنم يا شايدم غصه گذشته و روزاي رفته رو مي خورم. شايد هم ياد دوران بچگي مي افتم که نه فکر اينده بودم نه فکر روزاي رفته دلخوشيم. فقط چند تا مداد رنگي بود و چندتا عروسک و جعبه که هميشه عاشقشون بودم. اينقدر که نميذاشتن به امروزم فکر کنم. يادش بخير...
زندگي خيلي بي ارزشه بايد بيشتر قدر همو بدونيم مردم ما خيلي بي حوصله و پرخاشگر شدن. چي سر ما اومده که به اين روزا رسيديم. مگه چيزي تغيير کرده هر چي فکر مي کنم مي بينيم هنوز هم همونجاييم توي همون خونه با همون ادما... پس چرا اينجوري؟

زندگي با ادماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه کسي با کسي اشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه کنم ديگه گريه دلو وا نميکنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها غم و از دلم جدا نميکنه...

              اما هنوز توي دنياي ما هر ادمي يه عالمه

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت2:43توسط سميه- مریم | |

من اين روزا زياد دلم ميگيره
وقتي دور از ادم هاي نزديکت باشي تازه قدرشونو ميدوني تازه حس ميکني که چقدر حضورشون توي زندگيت جاريه.
من زير اسمون بلند هستم... راه ميرم... نفس ميکشم...
اما اين روزا زياد دلم ميگيره...
حس مي کنم در اين لحظه نا شناخته ترينم...
عادت ميکنم به فهميدن... کنار ميام با بودن...
طي ميکنم با زندگي... گذر ميکنم از اتفاق...
دلم فرياد مي خواد و طبيعت بکر و يه سکوت عميق و يه تبسم طولاني...
حرفا رو بايد بگيم...
هر چي زودتر بهتر...
هر چي خالصتر و سبکتر باشم به تو نزديکترم...
ميدوني وقتي با من حرف ميزني... مثل اينه مي موني که حرف دل منو ميزني...
پس خوبه که بيشتر و بيشتر بگيم...
دستت و بده و به دنياي من بيا و با من غرق شو...
مي خوام هميشه دوستت داشته باشم...
راضي ميشي؟؟؟؟؟
مثل تمام داستاناي قشنگ...
اما مي ترسم مثل اونا زود تموم بشه!
چي ميشد اگه از همون وقت تولد حقيقت رو به ما مي گفتند...
اين تاريکي ترسناکه...
درست مثل بازي کردن با ابديت...
بازي داره تموم ميشه... فقط کمي زودتر... کمي تندتر...
وقتي يکبار اون رو طي کني... ديگه کافيه... ديگه بسه...
فقط بايد خوب پرش کرد... بدون اينکه لحظه اي از دست بره.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت2:47توسط سميه- مریم | |

به اناني كه صحبت جان ميشنوند

 

ميخواهم در استان حضور ملكوتي ات استخاره عشق بگيرم ميخواهم

 

سجاده ام را در انتهاي نامنتهاي ادنديشه ات در ان دور دستهاي سبز پهن

 

كنم ميخواهم وجود دريايت را دريابم و تفسير نگاهت را در گلبرگهاي

 

لاله هاي سرخ بخوانم.

 

خدايا دروازه هاي قنوت را به رويم بگشاي و ركوع ام را با گلدسته هاي

 

 عشق اشنا كن و مرا از صفت عادي بشريت صاف گردان من محتاج يك

 

 احساسم اي هستي من صداي اين قلب شكسته ام را بشنو.

 

در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگي پر بارتر و از اميد

 

سر شارتر خواهد شد.اجازه بده سجادهام وسعتي گيرد به پهناي دامن

 

پرچين اسمان كه پر از گلهاي ستاره ايست .مانند يك دشت بزرگ كه

 

لبريز از پونه ها وپروا نه هاست.

 

اه كه چه ضيافت با شكوهي خواهد بود اين مهماني عشق خدا

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت1:13توسط سميه- مریم | |

ديگه نيست داره ميره...
دلم مثل يه سنگ يخ کرده سرجاش وايساده هيچ صدايي ازش در نمياد. از کار افتاده...
ديگه دلي نيست واست بتپه. دلي نيست بگه عاشقته... ديوونته يا هر چيز ديگه اي...
ديگه نيست داره ميره... داره ميره يه سفر دور و دراز... ديگه باهاش خداحافظي ميکني خيالت راحت باشه.
اخه ديگه توان موندن ندارم... ديگه نمي تونم ديگه اخرشه...
خوب خداحافظي کن با خيال راحت... راحت تر از هميشه... اخه قصد برگشتن نداره.
چرا سکوت کردي... اره خودتو به کري زدي. برات مهم نيست ... اين دله واسه تو. به خاطر تو از کار افتاده. اره همش واسه تو. به خاطر تو صبر کردم جلوي هر چيزي وايسادم به همه گفتم نه...
نخواستم کسي بدونه ... ولي به خواستن من نبود... هر کسي متوجه ميشد... هرکسي...
ديگه هيچي برام مهم نيست... نه عشق نه علاقه و نه...
چه طوري برام مهم باشه... چه طوري دووم بيارم؟؟؟
اخه يکي نيست جواب منو بده؟
چه طوري مي تونم تحملشو ندارم... نميشه فراموش کرد. نميشه ميرم ولي کاش مي تونستم بهت بگم:
                            همه چي از ياد ادم ميره
                                                  مگه يادش که هميشه يادشه

+نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت3:59توسط سميه- مریم | |

امشب باز بي تابم
                  باز مي خوام که بخونم که بمونم
                                                     براي تو
مي خوام که بدوني که بموني براي من
                              اما... فاصله ها زياد شده
دوستت دارم، دوستم داري، مي دونم
                                              اما...
                                      فاصله ها زياد شده
من عاشقم، اما تو عاشق من نباش


عاشقم نباش، دوستم داشته باش، بمون، بخون


من فقط عاشقم!


اما باز زير لب مي گم... فاصله ها


فاصله ها زياد شده...،

من نميدونم فاصله ها از جون ما چه مي خوان؟

+نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت3:21توسط سميه- مریم | |

امشب تولد گل زیبای منه

 

                           مریم جونم تولدت مبارک.

می خوام که باشی از الان تا همیشه و برای همیشه.

دوستت دارم.

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت3:52توسط سميه- مریم | |