|
امشب دلم بدجوري هواي حافظ کرده... دلم می خواد يه فال بگيرم و ببينم که چه حرفي برام داره... هلال عيد
خیلی دلم گرفته... چیزی که ازش می ترسیدم... دوست نداشتم این برداشت رو از حالم بکنن... من هنوز همونم... می خوام باور کنی... می ترسم دیگه حرفامو باور نکنی... از فاصله می ترسم... از اینکه همو توی این شلوغی گم کنیم. دستمو بگیر قول میدم تا اخرش باهات باشم... پا به پات میام. هنوزم برام تکی و غیر قابل قیاس با بقیه... حرفات قلبمو تکون داد... چشمام و شونه هامو لرزوند... کاش اینجوری در موردم فکر نمیکردی.
تو که می دانستی... قلب تو نبض من است و نگاه من از دریچه چشمان تو میگذرد و اوای نالانم با صدای تو رنگ میگیرد و احساس بودنم از وجود تو برمی اید و با هر تپش ثانیه ها، تو را عمیقتر می خوانم... تو که چشمانم بودی... پس چرا هنگام رفتن نگفتی که من هم چشمانم را ببندم.
وقتي در اخرين دادگاه زندگي دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم وقاضي ان سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم نه از وكيلم كه اواي حزين قلبم بود كاري برامد و نه از شاهدانم كه در وديوارهاي غم گرفته ي اتاقم بودندوقلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من عمرش را صفحه به صفحه از دست ميداد پس جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند كه ((اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمی شود به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و رد پای تلخ ستم شان را بر سر ورويش بنشانند)) و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس ميكشم ايا هيچ قانوني نيست كه سكوت ازاردهنده ي سرد و بيروح را بشكند؟
کاش ميشد کاش ميشد رها بر بالش ابر به تماشاي جهان بنشينيم و فرو رفته در انديشه افاق خيال با خود مي گفتيم: ببين چه ارام جهان درگذرست.
زمزمه را فريادي کردم
دلم گرفته زندگي با ادماش براي من يه قصه بود اما هنوز توي دنياي ما هر ادمي يه عالمه
من اين روزا زياد دلم ميگيره
به اناني كه صحبت جان ميشنوند ميخواهم در استان حضور ملكوتي ات استخاره عشق بگيرم ميخواهم سجاده ام را در انتهاي نامنتهاي ادنديشه ات در ان دور دستهاي سبز پهن كنم ميخواهم وجود دريايت را دريابم و تفسير نگاهت را در گلبرگهاي لاله هاي سرخ بخوانم. خدايا دروازه هاي قنوت را به رويم بگشاي و ركوع ام را با گلدسته هاي عشق اشنا كن و مرا از صفت عادي بشريت صاف گردان من محتاج يك احساسم اي هستي من صداي اين قلب شكسته ام را بشنو. در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگي پر بارتر و از اميد سر شارتر خواهد شد.اجازه بده سجادهام وسعتي گيرد به پهناي دامن پرچين اسمان كه پر از گلهاي ستاره ايست .مانند يك دشت بزرگ كه لبريز از پونه ها وپروا نه هاست.
ديگه نيست داره ميره...
امشب باز بي تابم من نميدونم فاصله ها از جون ما چه مي خوان؟ |
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|