تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

تا حالا به اسمان نگاه كردي براي يه بارم كه شده اين كارو بكن ببين

 

چه نكته هايي درون ان نهفته است توجه كردي كه ابرها چه جوري بي

 

هدف در اسمان جابجا ميشوند اسمان يه فضاي خاصه كاشكي ذهن ما

 

هم مثل ان بودو ميشد ذهنمون را رها كنيم وازاد بگذاريم كه حتي

 

 افكارمون همونطور ازادانه جابجا شوند ان وقت ميتونستيم بگيم كه

 

قلبمون صافه هر طلوعي غروبي هم داره اسمان روز با همه ان

 

زيباييهاش بالاخره تاريك ميشه ولي ايا ما نگران ان ميشيم كه فردا كه

 

 چشم باز ميكنيم روز نباشد درست مثل قلب زخم خورده ما پس تاريكي

 

 قلب ما نيز به مرور زمان به روشنايي ميگرايد و زخمهايش التيام ميابد

 

 ما بايد با همه تغييراتي كه در اين طبيعت وجودمان رخ ميدهد خود را

 

سازگار كنيم درست مثل تغييرات شب و روز و تغييرات فصلها با هر

 

مرگي تولدي رخ ميدهد حال ممكنه در همون موقعيت مكاني نباشه ولي

 

گوشه اي از اين دنيا اين اتفاق خواه نا خواه ميافتد اسمان وقتي دلگير

 

ميباره پس تو هم ا ز اينكه گريه كني ابائي نداشته باش ولي سعي كن بعد

 

 از باران چشمت رنگين كمان  دلت را ببيني  و در اسمون شب مثل

 

 ستاره هاي نوراني بدرخشي مطمئن باش جا برا ي همه ما هست

 

اسمان بزرگتر از اين حرفاست كه وقتي كسي درخشيد جاي كسي ديگر

 

 را تنگ كند ولي نگرش هر كسي به نوع درخشيدن فرق ميكند از

 

بچگي به ما اموختن كه ما هر كدام ميتوانيم يك ستاره براي خودمان از

 

 اسمان بچينيم و من هميشه كم فروغ ترين ستاره اسمان را انتخاب

 

 ميكردم چون ميدانستم پر فروغترين ستاره خواهان زياد دارد و من با انتخاب خود تك صاحب ان ستاره ميشوم

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت19:53توسط سميه- مریم | |

مي داني چرا برايم چنين بي همتايي؟؟؟
 تو همان يگانه اي هستي که زماني را براي شناختن من صرف کردي
اهل فداکاري نيستم
اما اگر چنين کنم
     عشقم نثار انهايي ست که بي شک قابل اعتمادند و
                                                                  مرا باور دارند
نمي دانم چرا چنين سخت است
راز دل گشودن
انگاه که اسرارت را بر ملا مي سازي
بايد يقين بداني مخاطبت
                               به راستي دوست توست...

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت0:33توسط سميه- مریم | |

من گريه نخواهم کرد                      من اشک نخواهم ريخت
من خسته نخواهم شد، افسرده نخواهم شد
فرياد زنم، فرياد:                        اين گونه خزانم را، درعشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم
افسوس نخواهم خورد، افسانه نمي بافم
بر شانه هر بادي، کاشانه نمي سازم
من زشت نمي گويم، بر چهره معشوقم
او خوب و وفادارست، من خسته و رنجورم
امروز چنان ديروز                          افسوس نخواهم خورد
من ياد گرفتم عشق                 بيگانه نميداند
ليکن به دل شادم                          سر مشق کنم امروز
دنياي خودم گرم است
من دوست نمي خواهم.

+نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت2:9توسط سميه- مریم | |

ايا كسي هست كه بغض هاي فروخورده من را بشمارد ؟ايا كسي هست كه با بالهاي مرده پروانه ها براي ستاره پيراهن بدوزد؟كسي هست كه كلمات دست نخورده ذهن من را به باغ شعر ببرد؟ كسي هست كه غمهاي روزمره مرا جاودانه كند؟كسي هست كه بدونه اينكه امروز وفردا كند شكل شاديها را نقاشي كند؟ايا كسي ميتواند اين ديوارهاي سرسخت موازي را از پيش روي من بردارد؟كسي هست كه بدونه زدن اين لبخنداي تكراري به حرفهاي دلتنگي وخسته من گوش دهد؟انتظار بيجايي است چنين كسي حتي در روياي شيرين نيمه شبها هم

ناپيداست چقدر دلم ميخواست همه چيز شيشه اي بود همه جا شفاف بود هيچ ديوار كدري وجود نداشت جايي برا ي مخفي شدن نبود حتي تنه درختان اينه اي بود ان وقت هيچ كس نميتوانست خودش را پشت ان مخفي كند ديوارهاي محكم وسفت جاي خوبي است برا ي دورنگي براي پنهان كردن خود واقعي براي ساختن چهره دروغي پس ارزو ميكنم همه جا اينه اي شود تا هر دروغي خودش را زود اشكار كند اينه اي شدن همه جا اين حسن را نيز دارد كه هميشه خودت را ميبيني انچه كه هستي نه اني كه سعي ميكني باشي پس از هر طرف بروي خودت را ميبيني 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت19:12توسط سميه- مریم | |

نه چراغی

نه راه بلدی

و نه حتی دستی که به خانه ام برساند...

شما که دریا نبودید

پس این همه اب کی از سرم گذشت و من نفهمیدم؟!

سرم گیج میرود

اگر ممکن است دستهایم را محکمتر بگیر

به اندازه کافی زمین خورده ام.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت4:7توسط سميه- مریم | |

سلام

گل خوش عطر خونه...

                        مامان جون

 

                                        روزت مبارک

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت3:59توسط سميه- مریم | |

اين روزا دلم بدجوري تنگه


+نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت2:51توسط سميه- مریم | |

طومار دلتنگي من اغاز بي پايان شده

در خانه ي قلبم كنون احساس من پنهان شده

بايد نگفت حرفي دگر رسم است اينجا بيكسي

اغاز فصل تازگي در اين قفس زندان شده

وقتي نمي ايد سحر ديگر چه اميدي به تو

گويي كه بعد از اين فراق غم در دلم مهمان شده

شعري نميخواهم دگر جز اولين احساس تو

هر چند ميدانم كه باز اين زندگي ويران شده

بعد از سكوتي ناتمام در جاده هاي انتظار

سهم من از دلبستگي تنهايي وهجران شده

هر چند بايد طي شود اندوه بغضي بي صدا

حرفي بگو باور كنم اين زخم هم درمان شده

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت1:42توسط سميه- مریم | |

خداوندا
درتنهايي ها و دلگيري هايم به سراغت امده ام، مرا با اغوش باز بپذير.

دلتنگي بدي به سراغم اومده. نمي خوام توي اين حال باشم نمي خوام دلتنگ بمونم نمي خوام به اين دلتنگي هام فکر کنم اصلا مي خوام از اين روزا فرار کنم. برم جايي که اينقدر سکوت باشه تا بتونم راحت چند وقتي رو بخوابم. اصلا چند وقتي بميرم تا چيزي نتونه منو مشغول خودش کنه.

خودم نميدونم تا چند سال ديگه بايد اينجوري باشم. اصلا نميدونم چيزي ميتونه باعث بشه که توي اين زمان از سال ديگه به فکر فرو نرم؟ حسابي از دست خودم عصبي ام. دلم مي خواد حرف بزنم. دوست ندارم صداي کسيو بشنوم. سکوت... سکوت... سکوت... کوچکترين صداها هم منو عذاب ميدن. چرا نمي تونم چيز به اين کوچيکي رو فراموش کنم.
تنها چيزي رو که دوست دارم صداش بياد تيک تيک ساعت اتاقمه. اين جوري مي فهمم زمان داره ميره جلو و از اين بابت خوشحالم. مي خوام اين جوري حس کنم که اين روزا هم تموم ميشن و دوباره من خودم ميشم با تموم احساسم. کاش عقربه ها مثل برق و باد حرکت کنن و منو با خودش ببرن...
کاش ميشد کاري کرد...

معذرت ميخوام. مجبورم اين چند وقت بنويسم. چون اگه اينکارم نکنم ديگه نمي تونم تحمل کنم. اينجوري خودمو تخليه ميکنم. پس من با تمام دلتنگي هام تحمل کنين.

خدايا مثل هميشه کنارم باش تا بتوانم با تکيه به تو که ارام تريني، ارامش دوباره اي را بدست اورم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت3:39توسط سميه- مریم | |

دلم شور ميزند مثل زماني که براي گفتن دوستت دارم در اضطراب به سر ميبردم. حال عجيبي دارم. پرنده سرمازده ذهنم براي پرواز ارزوهاي تاريکي دارد و پروانه زجر کشيده قلبم دلش براي دشت هاي سبز محبت تنگ شده ...
اشکهايم جاريست و هيچکس نيست که بپرسد از چه مي ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من دلهره عجيب و بزرگي را تجربه ميکنم.
تجربه شيريني که خاطره عشقي ديگر، ان را اسيب ميزند. او خسته و نااميد نمي خواهد که مرا به فراسوي اطمينان و امنيت برساند، نمي خواهد که مرا از اين حسرت زجر اور و زرد رها کند...

+نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت0:48توسط سميه- مریم | |

ان زمان که ياقوت وجودم را در دستهايش به باد نخوت سپرد و رفت و ان زمان که کوچ پرستوهاي عاشق را جستجو ميکردم ان هم در حريم لانه، تو مرا همراز و درمان دردهاي خسته ام شدي و اکنون که نيازم را رسوا مي بيني مرا به گردباد حقيقتي تلخ مي سپاري؟!...
از تو شکايت به خدايم مي برم که جوياي حق باطل شده من باشد. تو را نهايت همه چيز دانستن خط بطلاني بر تمامي انچه کشيد که رسيدم. درد دارد بي انکه بداني جرم تو چيست... برچوبه داري بياوريزند که تو را روزي بازيچه دستهايت بود. ديگر اعتقادي به ماندن و زيستن ندارم. ديگر اعتقادي به فدا شدن در اين انديشه که بايد ماند و زندگي کرد ندارم. مي خواهم رخت از اين ديار ببندم بي انکه سودي برده باشم. جز گناه اميدم به اوست که پروردگار مطلق من است. توکلم به توست يارب و جدان خسته ام محکمه بي داور من است. انگونه که ديگران را ياوري ميکني مرا درمان کن.
روزي کبوتر باغ تو بودم و امروز زاغچه خسته ديوار کهنه خانه تو...
ديروز برات چي بودم عروس پشت پرده... امروز برات چي هستم عروسک شکسته...
جرم من دوست داشتن بود و از عشق تو گفتن. بي انکه بدانم اشتباه بود هر انچه پنداشتم. تو هم، چون ديگران بودي... مات و مبهوت، حروم اتشي زودگذر...

+نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت2:29توسط سميه- مریم | |

از دلتنگي هايم که چون شب بي پاياني چه بگويم...

خواستم باشم و در هوايت نفسي تازه کنم اما گويي تو را هم هوايي نبود...
خواستم بودن را در تو حس کنم اما گويي تو خود نيز نبودي...
خواستم در تو بزرگ بودن را تجربه کنم اما گويي تو خود نيز کودکي بيش نبودي...
خواستم...
.
.
.
.
.
مهم نيست چه مي خواستم و تو چه کردي. مهم اين است که تو نيستي...

و اين چيزي بود که هرگز نخواستم اما گويي تو برايم

افريدي...


 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت2:3توسط سميه- مریم | |

بيا بنشينيم و به اسمون نگاه کنيم که درس هاي زيادي پيش رومون هست. ابرا رو ببين که چه جوري بي هدف پرسه مي زنند. بيا از اسمون ياد بگيريم و به هيچ فکر نچسبيم و بي خيال و رها بذاريم تا فکرا در اسمون ذهنمون جابه جا بشن و حتي گاهي دور دور بشن.
بيا به غروب روز که جاشو به شب ميده خيره بشيم و توي هيچ مشکلي نمونيم. نگو قلب زخمي شده. عيبي نداره دوباره خوب ميشه. قبلا هم اتفاق افتاده. يکي ميره و ديگري مياد. يکي مي ميره و ديگري متولد ميشه. اين نفس تغييره. عشق رو بارها پيدا مي کني. شده شبي به روز نرسه؟ پس خيالت راحت!
اگه غمگيني مثل بارون ببار. گريه براي دل هاي مکدر مرهم خوبيه. اما هميشه که اسمون ابري نمي مونه. اشکا هم بالاخره تموم ميشن. بذار افتاب اميد دوباره دلتو روشن کنه.
فکر کردن به برف توي تابستون دلتو خنک ميکنه! برفا دونه دونه از اسمون پايين ميان و روي بلندترين کوه هاي عالم مي شينن تا رودها هميشه پر اب باقي بمونن و زندگي ادامه پيدا کنه. خورشيد نورشو به اونا مي بخشه. تو به لحظه هاي زندگيت چي هديه ميدي؟
ما ادما مثل ستاره هاي اسمون هر کدوم به اندازه وسعتمون مي درخشيم. يکي هم مثل ماه ميشه. هيچکس جاي کسي رو تنگ نکرده و جا براي تابيدن همه وجود داره. بيا به هم نگاه کنيم و با هم بدرخشيم. اسمون با همه ستاره هاش زيباست و دنيا هم با تموم ادماش...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت13:28توسط سميه- مریم | |


خيلي چيزا هست که ارزش گفتن دارن. خيلي چيزا هست که ارزش شنيدن دارن. خيلي چيزا هم هست که ارزش ديدن رو دارن. اما خوب مسئله مهم اينه که با چه زبون يا گوش يا چشمي بخوايم به ارزش اون چيزا پي ببريم.
ارزش هر چيزيو خود اون چيز معلوم ميکنه. فقط کافيه بخوايم متوجه ارزشش بشيم. اره خواستن...
يکم که خوب نگاه ميکنم مي بينم که هيچ چيز بي خودي افريده نشده. حتما خداوند بزرگ هم ارزش اونو ديده و برامون گذاشته. فقط ما بايد خوب درک کنيم.
يکي از دوستان گفت که بر خلاف اونچه که اينجا مي نويسم عمل ميکنم. يعني چيزايي رو که مي نويسم عمل نميکنم و همش حرف ميزنم.
اما خودم ميدونم که تا چيزي رو انجام نداده باشم و توي موقعيتش قرار نگرفته باشم هيچوقت به زبون نميارم.
مثل الان....
يعني سعي ميکنم ارزش اون چيزيو که دارم در موردش مي نويسم رو درک کنم.
کاش هيچوقت ارزش کسيو زير سوال نبريم. حتي اگه ارزشش رو هم نداشته باشه.
ميگم بهتره دنبال ارزشاي خودمون باشيم و بتونيم با شناخت اونا به خودمون کمک کنيم. نه ارزش ديگرون.
منم فکر ميکنم اينجا هم جايي هست که ارزش داره تا حرف دلمونو توش بگيم.
کاش براي ارزشامون هم ارزشي قائل بشيم.

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت2:13توسط سميه- مریم | |

گاهي دوست داريم از زندگي فرار کنيم...
گاهي از يه دخمه کهنه و خالي هم فرار مي کنيم. از گذشته، اينده و حتي حال و انچه که اغلب دلخواهمان است هم مي گريزيم.
براي فرار خيلي چيزا لازم است. حالا از کجا مي توانيم مهيا کنيم خود جاي بحث دارد.
گاهي دوست داريم اغاز کنيم....
گاهي هم از اغاز فراري هستيم. براي شروع يک اغاز هم خيلي چيزها لازم است. خيلي چيزها... مثل يک پايان...
گاهي از پايان هم گريزانيم...
پاياني که نه هدفي است و نه گزاره اي و نه حتي داراي مرز و محدوده اي. فقط يک پايان است... پاياني که پايان خيلي چيزها مي تواند باشد...
فقط يک پايان است... پاياني که بر ميل مان نيست، زماني به اخر ميرسد.
کاش، گاهي به اميد يک پايان خوش و ارام امروز را با عشق اغاز کنيم.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت4:8توسط سميه- مریم | |

اگه يه روزي من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا مزارم گل سرخی را رو قبرم بذار تا هميشه ان گل را كه بهت داده بودم به خاطر بيارم ولي اگه تو مردي  من فقط يك بار ميام مزارت ميام ان دسته گل سفيد مريم را كه با خون خودم سرخش كردم برات هديه ميكنم و عاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت19:25توسط سميه- مریم | |

به لوح سينه خوبــــان خطوط کينه ميميرد
                                                  

               محبت کن که دل چون سرد شد در سينه ميميرد


مرنجان خاطري را گردوام دوستي خواهي

               کــــه با گرد لطيفي نـــــــــــور در ايينه ميميرد

 

سلام
يکي از دوستان بازديد کننده عنوان کرده بودن که سه تا نظر دادن و ما يکي از اون ها رو پاک کرديم.
در جواب اين دوست عزيز بايد بگم که ما هيچوقت اين کارو نميکنيم. يعني اصلا هيچ نظري رو پاک نکرديم. ممکنه که نظر شما ثبت نشده باشه.
به هر حال ممنون از حضور و توجهتون.
 

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت2:45توسط سميه- مریم | |