|
تا حالا به اسمان نگاه كردي براي يه بارم كه شده اين كارو بكن ببين چه نكته هايي درون ان نهفته است توجه كردي كه ابرها چه جوري بي هدف در اسمان جابجا ميشوند اسمان يه فضاي خاصه كاشكي ذهن ما هم مثل ان بودو ميشد ذهنمون را رها كنيم وازاد بگذاريم كه حتي افكارمون همونطور ازادانه جابجا شوند ان وقت ميتونستيم بگيم كه قلبمون صافه هر طلوعي غروبي هم داره اسمان روز با همه ان زيباييهاش بالاخره تاريك ميشه ولي ايا ما نگران ان ميشيم كه فردا كه چشم باز ميكنيم روز نباشد درست مثل قلب زخم خورده ما پس تاريكي قلب ما نيز به مرور زمان به روشنايي ميگرايد و زخمهايش التيام ميابد ما بايد با همه تغييراتي كه در اين طبيعت وجودمان رخ ميدهد خود را سازگار كنيم درست مثل تغييرات شب و روز و تغييرات فصلها با هر مرگي تولدي رخ ميدهد حال ممكنه در همون موقعيت مكاني نباشه ولي گوشه اي از اين دنيا اين اتفاق خواه نا خواه ميافتد اسمان وقتي دلگير ميباره پس تو هم ا ز اينكه گريه كني ابائي نداشته باش ولي سعي كن بعد از باران چشمت رنگين كمان دلت را ببيني و در اسمون شب مثل ستاره هاي نوراني بدرخشي مطمئن باش جا برا ي همه ما هست اسمان بزرگتر از اين حرفاست كه وقتي كسي درخشيد جاي كسي ديگر را تنگ كند ولي نگرش هر كسي به نوع درخشيدن فرق ميكند از بچگي به ما اموختن كه ما هر كدام ميتوانيم يك ستاره براي خودمان از اسمان بچينيم و من هميشه كم فروغ ترين ستاره اسمان را انتخاب ميكردم چون ميدانستم پر فروغترين ستاره خواهان زياد دارد و من با انتخاب خود تك صاحب ان ستاره ميشوم
مي داني چرا برايم چنين بي همتايي؟؟؟
من گريه نخواهم کرد من اشک نخواهم ريخت
ايا كسي هست كه بغض هاي فروخورده من را بشمارد ؟ايا كسي هست كه با بالهاي مرده پروانه ها براي ستاره پيراهن بدوزد؟كسي هست كه كلمات دست نخورده ذهن من را به باغ شعر ببرد؟ كسي هست كه غمهاي روزمره مرا جاودانه كند؟كسي هست كه بدونه اينكه امروز وفردا كند شكل شاديها را نقاشي كند؟ايا كسي ميتواند اين ديوارهاي سرسخت موازي را از پيش روي من بردارد؟كسي هست كه بدونه زدن اين لبخنداي تكراري به حرفهاي دلتنگي وخسته من گوش دهد؟انتظار بيجايي است چنين كسي حتي در روياي شيرين نيمه شبها هم ناپيداست چقدر دلم ميخواست همه چيز شيشه اي بود همه جا شفاف بود هيچ ديوار كدري وجود نداشت جايي برا ي مخفي شدن نبود حتي تنه درختان اينه اي بود ان وقت هيچ كس نميتوانست خودش را پشت ان مخفي كند ديوارهاي محكم وسفت جاي خوبي است برا ي دورنگي براي پنهان كردن خود واقعي براي ساختن چهره دروغي پس ارزو ميكنم همه جا اينه اي شود تا هر دروغي خودش را زود اشكار كند اينه اي شدن همه جا اين حسن را نيز دارد كه هميشه خودت را ميبيني انچه كه هستي نه اني كه سعي ميكني باشي پس از هر طرف بروي خودت را ميبيني
نه چراغی نه راه بلدی و نه حتی دستی که به خانه ام برساند... شما که دریا نبودید پس این همه اب کی از سرم گذشت و من نفهمیدم؟! سرم گیج میرود اگر ممکن است دستهایم را محکمتر بگیر به اندازه کافی زمین خورده ام.
سلام گل خوش عطر خونه... مامان جون روزت مبارک
اين روزا دلم بدجوري تنگه
طومار دلتنگي من اغاز بي پايان شده در خانه ي قلبم كنون احساس من پنهان شده بايد نگفت حرفي دگر رسم است اينجا بيكسي اغاز فصل تازگي در اين قفس زندان شده وقتي نمي ايد سحر ديگر چه اميدي به تو گويي كه بعد از اين فراق غم در دلم مهمان شده شعري نميخواهم دگر جز اولين احساس تو هر چند ميدانم كه باز اين زندگي ويران شده بعد از سكوتي ناتمام در جاده هاي انتظار سهم من از دلبستگي تنهايي وهجران شده هر چند بايد طي شود اندوه بغضي بي صدا حرفي بگو باور كنم اين زخم هم درمان شده
خداوندا دلتنگي بدي به سراغم اومده. نمي خوام توي اين حال باشم نمي خوام دلتنگ بمونم نمي خوام به اين دلتنگي هام فکر کنم اصلا مي خوام از اين روزا فرار کنم. برم جايي که اينقدر سکوت باشه تا بتونم راحت چند وقتي رو بخوابم. اصلا چند وقتي بميرم تا چيزي نتونه منو مشغول خودش کنه. خودم نميدونم تا چند سال ديگه بايد اينجوري باشم. اصلا نميدونم چيزي ميتونه باعث بشه که توي اين زمان از سال ديگه به فکر فرو نرم؟ حسابي از دست خودم عصبي ام. دلم مي خواد حرف بزنم. دوست ندارم صداي کسيو بشنوم. سکوت... سکوت... سکوت... کوچکترين صداها هم منو عذاب ميدن. چرا نمي تونم چيز به اين کوچيکي رو فراموش کنم. معذرت ميخوام. مجبورم اين چند وقت بنويسم. چون اگه اينکارم نکنم ديگه نمي تونم تحمل کنم. اينجوري خودمو تخليه ميکنم. پس من با تمام دلتنگي هام تحمل کنين. خدايا مثل هميشه کنارم باش تا بتوانم با تکيه به تو که ارام تريني، ارامش دوباره اي را بدست اورم.
دلم شور ميزند مثل زماني که براي گفتن دوستت دارم در اضطراب به سر ميبردم. حال عجيبي دارم. پرنده سرمازده ذهنم براي پرواز ارزوهاي تاريکي دارد و پروانه زجر کشيده قلبم دلش براي دشت هاي سبز محبت تنگ شده ...
ان زمان که ياقوت وجودم را در دستهايش به باد نخوت سپرد و رفت و ان زمان که کوچ پرستوهاي عاشق را جستجو ميکردم ان هم در حريم لانه، تو مرا همراز و درمان دردهاي خسته ام شدي و اکنون که نيازم را رسوا مي بيني مرا به گردباد حقيقتي تلخ مي سپاري؟!...
از دلتنگي هايم که چون شب بي پاياني چه بگويم... خواستم باشم و در هوايت نفسي تازه کنم اما گويي تو را هم هوايي نبود... و اين چيزي بود که هرگز نخواستم اما گويي تو برايم افريدي...
بيا بنشينيم و به اسمون نگاه کنيم که درس هاي زيادي پيش رومون هست. ابرا رو ببين که چه جوري بي هدف پرسه مي زنند. بيا از اسمون ياد بگيريم و به هيچ فکر نچسبيم و بي خيال و رها بذاريم تا فکرا در اسمون ذهنمون جابه جا بشن و حتي گاهي دور دور بشن.
گاهي دوست داريم از زندگي فرار کنيم...
اگه يه روزي من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا مزارم گل سرخی را رو قبرم بذار تا هميشه ان گل را كه بهت داده بودم به خاطر بيارم ولي اگه تو مردي من فقط يك بار ميام مزارت ميام ان دسته گل سفيد مريم را كه با خون خودم سرخش كردم برات هديه ميكنم و عاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي
به لوح سينه خوبــــان خطوط کينه ميميرد محبت کن که دل چون سرد شد در سينه ميميرد کــــه با گرد لطيفي نـــــــــــور در ايينه ميميرد سلام
|
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|