|
فرصت بودن، فرصت رفتن، فرصت ماندن، فرصت عشق، فرصت نگريستن، فرصت....
من باز امدم تا خودم را بشناسم ميخواهم با شناخت از خودم دريچه هاي باز شده روبرويم را ببينم براي شناخت از خود بايد ابتدا وجود لايزال را بشناسم ولي ايا اين عقل كوته من قدرت رويايي با ان شناخت را دارد چاره اي نيست در اين راه يا به ديوانگي مطلق ميرسم يا با شناخت از خدا ميتوانم خودم را بشناسم دوستان همه گله كردن چقدر نااميد و مايوس چرا من از مرگ ميگويم ولي ايا تو دوست من مرگ را جدا شده از خودت ميداني ايا نميتواني با شناخت مرگ راه خودت را اسانتر كني درست است كه ما اينجاييم كه از تمام مواهب وخوشيهاي دنيا لذت ببريم و نميخواهيم با فكر كردن به مرگ اين دلخوشيها را خدشه دار كنيم ولي تا كي ميشود انتظار كشيد واميد داشت كه شايد روزي قرعه شانس بنام تو بيوفتد و تو بتواني يك روز شاد داشته باشي زندگي مواقع انتظار تلختر از سايه مرگ است كه اهسته و ارام به بالينت پيش ميايد اما من مرگ را پايان همه چيز نميدانم چگونه ميشود باور كرد كه اينهمه گلهاي گلستان و زيباييهايي طبيعت و اين انسان كه خود زيباتر از گلهاي باغ گلستان است در ميان مشتي خاك بپوسد و اثري از انها باقي نماند من ميدانم كه از اجساد تسليم شده بخاك گلي شاداب ميرويد من از نااميدي از مرگ نميگويم بلكه به شناختي رسيدم كه مرگ را ارامش مطلق ميدانم
كم كم از روزنه هاي اطاقم سايه مرگ چون تيله اي از افتاب بداخل راه مييابد تا وجودم را ان تار لعنتي كه نيستي فنا ناميده ميشود در خود بتند و هر روز از چگونگي راز مرگ و افرينش بيشتر از پيش دور ميشوم و اينكه خدا چرا بشر را بوجود اورد و اينك چگونه با اين همه خواري ومذلت و درد ورنج زندگي را از او باز مي ستاند در حيرت وغم دائمي فرو ميروم واقعا اگر از اينهمه تخيل و نبوغ پس از مرگ اثري باقي نماند حقا كه درباره خلقت اين موجود ظلم فاحشي شده است بهر حال من مدتهاست كه بتماشاي هيولاي مرگ مشغولم و ميدانم كه هيولاي وجود من طاقت مبارزه در برابر او را ندارد واو همانند گربه وحشي قوي پيكري كه با موش ضعيف الجثه بازي كند با من كهنگران از گذشته و نفرت از اينده دارم بازي ميكند
تنها هميشه تنها تنها با زهم تنها در وادي خاموشان در تاريكي مطلق بسوي نيستي پيش ميروم ديشب از دردهاي بيشمارم بسختي گريستم خداوند بزرگ بچهره غم بر بالينم فرود امد مگر نه اينكه او در هر لباس و بهر شكل و در هر ماجرايي وجود دارد؟ اينك نيز به لباس غم در امده و به محتضري لبخند ميزند لبخند خداي بزرگ تلخ و حسرت بار بود تو گوئي او نيز از زندگي وحشت اور من بحيرت و تعجب فرو رفته است زيرا او عادل است و از اين همه رنج بشري اندوهناك ومتاثر ميشود آه.....كم كم از شدت سوزش ودرد بي درمانم كفر هم ميگويم من كجا وخداي بزرگ كجا؟غم كجا و ترحم او بر غمگسار كجا؟ گرچه اميدم به بخشندگي قادر متعال است كه ميگويد:(در همه حال و هميشه بخشنده و كريم بوده وهستم )ايا با اين همه ناشكري رحمت بي پايان او شامل حال من خواهد شد؟در اين تنهايي و سكوت ودرد من تو را نفرين نميكنم و تو را به خدا كه عادل است نميسپارم زيرا ميترسم به غضب اش گرفتار شوي و در نتيجه دل من بيشتر از پيش در فشار غم واندوه تو قرار گيرد
هرشب به اسمانم مي نگرم تا ماهم راببينم.
سردي اين جهان اخرين حرارت اتش نيمه خاموش شده عشق مرا بسردي خواهد كشاند ديگر ان سوزش مطبوع و دل ازار را در جايگاه حزن انگيز احساس نخواهم كرد زيرا سردي فصل خزان اخرين نشانه حيات را از دل من خواهد زدود و با خود بجايي خواهد برد كه انجا اثري از عشق و سازنده ان نباشد اين فصل خزان عمر و زندگي دو روزه مرا با خود خواهد برد تا مگر در انجا در اسماني كه جز خدا و فرشتگانش كسي را راهي نيست از رنج و اندوه جهاني اسوده كند
وقتي كه بگذشته خود مينگرم جز خاموشي وتنهايي هيچ نشانه اي نمي يابم در اسمان دل من ستارگان زيباي پرنور وجود ندارند در ان دور دستها ستاره هاي كم نوري سوسوزنان غروب ميكنند غروبي پر از درد ورنج كه از گذشته هاي حرمان ووحشت انگيز من صحبت ميدارند صداهاي انان در هم و مبهم بگوشم ميرسد سعي ميكنم سخني از انان بشنوم ولي مسافت زياد نميگذارد و انچه بگوشم ميرسد بطور نامرتب در مغزم يادداشت ميكنم و اين اهنگ بگوشم ميرسد: (ما ستارگان درخشنده اي نيستيم و اينك بسوي خاموشي و نيستي پيش ميرويم و نغمه هايي از غروب عشق براي صاحب خود ميسراييم مدتي دراز به اميد فراوان با مرگ مبارزه كردي هر قدر كه پنجه هاي خونين او در بدن نحيف تو فرو ميرفت ما دچار هراس ميشديم اخر نه اينكه تو عمر ما و ما ستاره عمر تو بوديم .چگونه ممكن بود كه از موقعيت مرگ نهراسيم ما ميدانستيم كه عشق جاودان و مقدس ميتواند ترا از چنگالهاي بي رحم مرگ برهاند ولي هرگز نتوانستيم چنين عشقي براي تو بيابيم در اين اسمان بزرگ و زيبا كه شكوهش دلها را ميلرزاندتو حتي يك ستاره درخشان عشق مقدس هم نداشتي لاجرم ماهم چون تو بغروب كشانده شده و در ظلمت ابدي محو وسرگردان شديم همانطور كه تو بزودي با رنج بي پايان به وادي خاموشان كشانده خواهي شد)
از نيمه شب گذسته بود كه هيولاي مرگ مرا از خواب خوش بر انگيخت خوابي كه تو در ان با نهايت كرشمه وناز يكه تاز ان بود ديده گشودم او را كه نميتوانم بگويم چگونه جلوه داشت در برابرم يافتم راستي تو نميداني اين سايه مرگ تا چه حد بمن دل بسته است ماهي نميگذرد كه چند بار بسراغ من مي ايد تو گوئي كه دلتنگ است كه نمي تواند يا نميخواهد جسد بيجانم را به گورستان بفرستد پرسيدم اي يار ديرين چگونه است كه جانم را نميگيري؟ لبخند محزوني زد و در حاليكه اشكال مبهمي در فضا ترسيم ميكرد از نظرم دور شد تو گوئي سايه مرگ نيز بمن دلسوخته ترحم ميكرد و از من ميگريخت تا شايد بتوانم از اخرين ساعات زندگي ام شور ونشاطي بدست ارم
باد سرد خزاني گلبرگهاي گل مريم را به اهستگي تكان دادمريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزاني بگوش بلبل شيدا ان عاشق مهجور فرستاد پرنده زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود جسم نحيف بي رمقش را به مريم رساند ناله وزاري اغاز كرد :كه اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن است ؟من چگونه درد هجران ترا تحمل كنم ؟ بيچاره گل مريم شبنم خزاني را از ديده فرو باريد وبدلداري از بلبل شيدا گفت:هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي است وتو ميتواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت بري. دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده وابروان سفيدپر پشت در حاليكه از شدت تاثر چين وچروك صورتش دو چندان شده بود زمزه كنان پيش امد و در حاليكه كارد تيز بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشگ الود عاشق بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ دادعمر تو با سپري شدن بهار پايان پذيرفته من تاب وتوان ندارم كه مرگ تدريجي ترا تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان شده دورت ميكنم و از معشوقت جدا مينمايم و بكسي كه ميخواهد ترا به دخترك زيبا رخ شوخ چشمي هديه كند تسليم ميكنم باغبان دسته گل مريم را بمن داد هنوز در فراق بلبل شب نم هاي خزاني از چهره زيباي گل بر دستهاي من ميچكيد و مرا بياد اشگهاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود مي افكند نگاهي به گلستان كردم باغبان پير در ان دور دستها مشغول كندن چاله كوچكي بود و با خود ميگفت:اي بلبل زيبا اي عاشق بيچاره تو نيز در دل خاك سرد مانند هزاران عاشق ديگر بخواب ابدي فرو رفتي
ما هرگز بلنداي قامت خود را نميدانيم مگر ما را فرا خوانند كه برخيزيم و قد بر افرازيم و ان گاه اگر به طرح وجود خويش وفادار مانده باشيم قامت ما از اسمان ها خواهد گذشت
همیشه همینطور است یکی می ماند تا روزها و گریه را حساب کند یکی می رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هایت را پشت پایش بریزی رسم رویاها همین است که تنها بمانی با اندوه خویش روزها و گریه ها را به آسمان خالی ات سنجاق کنی باید باور کنی که بر نمی گردد
سلام دوستان و ممنون بابت دلگرمي هاتون به طلا جون نميدونم هنوز ميتونم ان مريم سابق باشم يا اينكه از ان هويت فاصله گرفتم شايد زمان تغييراتي در من بوجود اورده باشه كه اينجا هم احساس غريبي ميكنم گفته بودم زمونه خيلي بيرحمه ولي حسش نكرده بودم هنوز ارواره هاي بي رحم ان رو روي تنم حس نكرده بودم ولي الان دارم انها را حس ميكنم هر لحظه دهنشو تنگتر ميكنه شايد بعد از بلعيدن هم توي دهنش نگه داره مثل علف خوارها كه نشخوار ميكنن انم داره همين كارو ميكنه و اين زجر اوره از هر گوشه ميشنوم تحمل كن ولي كي ميدونه چيو بايد تحمل كنم خوبه هيچ كس تو موقعيت من نيست كه ازش بپرسم اگه جاي من بودي ميتونستي تحمل كني ولي چشمام باز شدن چيزايي حس كردم كه احساس ميكنم اينجا خيلي كوچيكه و من بايد به جاي بزرگتري برم
خدایا شکرت بزرگترین سبد شادی رو بهم هدیه دادی. بچه ها مریم جونم اومده. خیلی خوشحالم. اخه خیلی دلم براش تنگ شده بود. این دوریمون خیلی طولانی بود. اما خوب هر چی بوده دیگه تموم شده. ما بازم با همیم. بازم همدیگر رو داریم. و این خودش یه دنیاست. ممنونم از همه دوستام که برامون دعا کردن. و خدارو شکر میکنم که دوباره ما رو دید. فعلا بای.
ح س ر ت
يکي از دوستان توي نظرات چند پست قبليم به من گفته بود ادم دو روي عوضي. که احساسات ادما رو به بازي ميگيرم و دروغ ميگم. و حتي گفته بود که هر چي سرم بياد کممه.
مي نويسم
دلم مي خواهد، به فرصت طلوع افتاب و انتظار افتابگردان نگاه کنم به قطره هاي ريز باران و نور که ابستن رنگين کمانند و به چشمهاي بهانه گير و به دستهايي که دوري را حس مي کنند.
سلام
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
اخراي فصل پاييز يه درخته پير و تنها
زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
چه بايد گفت؟ چه بايد کرد؟
سلام
سلام نمیدونم چی بگم. انگاری چیزی به دهنم نمیرسه. امشب کلی با خدا بد حرف زدم. حسابی ازش گله کردم. بعد دلم سوخت. نه برای خدا. برای خودم. اون که منو دوست داره من حق ندارم اونو اذت کنم. خیلی پشیمون و ناراحتم. خدا کنه ازم به دل نگیره و منو ببخشه. خدا جون معذرت می خوام. بذار به حساب دلتنگی هام. هنوزم دوستت دارم. راهنماییم کن و سعی کن قوت قلبم بشی تا بتونم روی پام وایسم. مراقب مریمم هم باش. خدایا شکرت.
دارم فکر می کنم که می تونم در موردش چیزی بنویسم یا نه؟... به نظرتون معنی دل چیه و از کجا سر رشته گرفته؟... اما هر چیه عجیبه. اخه من از کار دل تعجب می کنم. اخه بعضی اوقات ادمو تا اوج می بره و بزرگ می کنه. بعضی اوقات هم با ذلالت تمام اونو توی لجن فرو می کنه. واقعا چه دلایی پیدا میشن؟ اما می دونین؟... من الان دلم تنگ ترین دل دنیاست...
روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که پای خورشید به میان آمد . آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد . وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی. آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بپرسم کیه. رفت پیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین؟ خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای. آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین و سرد راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین ..... آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود. آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت ؟ خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم. آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شروع به بالا رفتن کرد . در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟ آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره .... زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ... ولی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد. زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ... آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟ خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم. آب در حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار .. ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت . او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو تنها گذاشته بود و حالا زمین خشک و تنها اون پایین بود . آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب . خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت ..... ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد. سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند . باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد.
|
About![]()
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم،
Home
|