تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

فرصت بودن، فرصت رفتن، فرصت ماندن، فرصت عشق، فرصت نگريستن، فرصت....
کدوم فرصت رو الان مي خوام. کي مي تونه اين فرصتو بهم بده. خيلي دوست دارم توي زندگيم توي بعضي جاهاش فرصت دوباره اي بهم بدن.
ميدونم که الان به اندازه يه عمر فرصت دارم براي اينده.
اما اين خيلي بده. کاش مي تونستم يه ثانيه بعدم رو ببينم تا بدونم چکار بايد بکنم.
اره فهميدم چه فرصتي مي خوام...
فرصت مي خوام که خودمو  توي يه ثانيه بعدم ببينم.
ميدونم همچين چيزي اتفاق نمي افته. اما خوب ميتونم خودم اين فرصت رو براي خودم به وجود بيارم.
بايد الانم رو داشته باشم و بدونم که چکار دارم ميکنم. اينجوري مي تونم اينده يه ثانيه پيشم رو خوب تماشا کنم.
مثل الانم که دارم يه ثانيه گذشتمو مي بينم.
فرصت خوبي داشتم امشب براي نوشتن.

+نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت4:32توسط سميه- مریم | |

من باز امدم تا خودم را بشناسم ميخواهم با شناخت از خودم دريچه هاي باز شده روبرويم را ببينم براي شناخت از خود بايد ابتدا وجود لايزال را بشناسم ولي ايا اين عقل كوته من قدرت رويايي با ان شناخت را دارد چاره اي نيست در اين راه يا به ديوانگي مطلق ميرسم يا با شناخت از خدا ميتوانم خودم را بشناسم دوستان همه گله كردن چقدر نااميد و مايوس چرا من از مرگ ميگويم ولي ايا تو دوست من مرگ را جدا شده از خودت ميداني ايا نميتواني با شناخت مرگ راه خودت را اسانتر كني درست است كه ما اينجاييم كه از تمام مواهب وخوشيهاي دنيا لذت ببريم و نميخواهيم با فكر كردن به مرگ اين دلخوشيها را خدشه دار كنيم ولي تا كي ميشود انتظار كشيد واميد داشت كه شايد روزي قرعه شانس بنام تو بيوفتد و تو بتواني يك روز شاد داشته باشي زندگي مواقع انتظار تلختر از سايه مرگ است

كه اهسته و ارام به بالينت پيش ميايد اما من مرگ را پايان همه چيز نميدانم چگونه ميشود باور كرد كه اينهمه گلهاي گلستان و زيباييهايي طبيعت و اين انسان كه خود زيباتر از گلهاي باغ گلستان است در ميان مشتي خاك بپوسد و اثري از انها باقي نماند من ميدانم كه از اجساد تسليم شده بخاك گلي شاداب ميرويد  من از نااميدي از مرگ نميگويم بلكه به شناختي رسيدم كه مرگ را ارامش مطلق ميدانم

من مرگ را از انجهت دوست دارم كه بعد از زندگي موقت بي اساس ارامش عجيب وبقاء دائمي را در پي دارد پس بگرديم به دنبال شناخت

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت18:23توسط سميه- مریم | |

كم كم از روزنه هاي اطاقم سايه مرگ چون تيله اي از افتاب بداخل راه مييابد تا وجودم را ان تار لعنتي كه نيستي فنا ناميده ميشود در خود بتند

و هر روز از چگونگي راز مرگ و افرينش بيشتر از پيش دور ميشوم و اينكه خدا چرا بشر را بوجود اورد و اينك چگونه با اين همه خواري ومذلت و درد ورنج زندگي را از او باز مي ستاند در حيرت وغم دائمي فرو ميروم

واقعا اگر از اينهمه تخيل و نبوغ پس از مرگ اثري باقي نماند حقا كه درباره خلقت اين موجود ظلم فاحشي شده است

بهر حال من مدتهاست كه بتماشاي هيولاي مرگ مشغولم و ميدانم كه هيولاي وجود من طاقت مبارزه در برابر او را ندارد واو همانند گربه وحشي قوي پيكري كه با موش ضعيف الجثه بازي كند با من كهنگران از گذشته و نفرت از اينده دارم بازي ميكند

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت2:11توسط سميه- مریم | |

تنها هميشه تنها

تنها با زهم تنها در وادي خاموشان در تاريكي مطلق بسوي نيستي پيش ميروم ديشب از دردهاي بيشمارم بسختي گريستم خداوند بزرگ بچهره غم بر بالينم فرود امد مگر نه اينكه او در هر لباس و بهر شكل و در هر ماجرايي وجود دارد؟

اينك نيز به لباس غم در امده و به محتضري لبخند ميزند

لبخند خداي بزرگ تلخ و حسرت بار بود تو گوئي او نيز از زندگي وحشت اور من بحيرت و تعجب فرو رفته است زيرا او عادل است و از اين همه رنج بشري اندوهناك ومتاثر ميشود آه.....كم كم از شدت سوزش ودرد بي درمانم كفر هم ميگويم من كجا وخداي بزرگ كجا؟غم كجا و ترحم او بر غمگسار كجا؟

گرچه اميدم به بخشندگي قادر متعال است كه ميگويد:(در همه حال و هميشه بخشنده و كريم بوده وهستم )ايا با اين همه ناشكري رحمت بي پايان او شامل حال من خواهد شد؟در اين تنهايي و سكوت ودرد من تو را نفرين نميكنم و تو را به خدا كه عادل است نميسپارم

زيرا ميترسم به غضب اش گرفتار شوي و در نتيجه دل من بيشتر از پيش در فشار غم واندوه تو قرار گيرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت16:42توسط سميه- مریم | |

هرشب به اسمانم مي نگرم تا ماهم راببينم.
هيچگاه در اسمان به دنبال ستاره اي نبوده ام. هميشه اولين چيزي که دلم مي طلبيد ماه زيبايم بود.
با هر بار نگاه به ان ناخوداگاه به دستانم خيره ميشوم.
راستي چرا؟
چه چيز را از ان خواستارم؟
ولي ماه را دوست دارم. يکي از دوستان شبهاي تنهايي من است. ميدانم که بعضي شباها ديدگانم از ديدارش محرومند. براي همين در ان زمان هرگز به اسمان نمينگرم. چون تحمل ديدين جاي خالي اش را ندارم.
ميدانم که هيچگاه انبوه ستارگان اسمان جاي ان را در قلبم پر نميکنند. حتي بزرگترين انها. خورشيد را مي گويم! او را نمي خواهم.
گاه مي انديشم اگر ماه نبود من چه مي کردم؟ شبها به چه چيز خيره ميشدم؟ با چه چيزي حرف ميزدم؟ و چه چيز مي توانست مرا در نور و زيبايي خود غرق کند؟
خود نميدانم. اما خدارا شکر که ان را هم دارم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت2:1توسط سميه- مریم | |

سردي اين جهان اخرين حرارت اتش نيمه خاموش شده عشق مرا بسردي خواهد كشاند ديگر ان سوزش مطبوع و دل ازار را در جايگاه حزن انگيز احساس نخواهم كرد زيرا سردي فصل خزان اخرين نشانه حيات را از دل من خواهد زدود و با خود بجايي خواهد برد كه انجا اثري از عشق و سازنده ان نباشد

اين فصل خزان عمر و زندگي دو روزه مرا با خود خواهد برد تا مگر در انجا در اسماني كه جز خدا و فرشتگانش كسي را راهي نيست از رنج و اندوه جهاني اسوده كند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت11:44توسط سميه- مریم | |

وقتي كه بگذشته خود مينگرم جز خاموشي وتنهايي هيچ نشانه اي نمي يابم در اسمان دل من ستارگان زيباي پرنور وجود ندارند در ان دور دستها ستاره هاي كم نوري سوسوزنان غروب ميكنند غروبي پر از درد ورنج كه از گذشته هاي حرمان ووحشت انگيز من صحبت ميدارند صداهاي انان در هم و مبهم بگوشم ميرسد سعي ميكنم سخني از انان بشنوم ولي مسافت زياد نميگذارد و انچه بگوشم ميرسد بطور نامرتب در مغزم يادداشت ميكنم و اين اهنگ بگوشم ميرسد:

(ما ستارگان درخشنده اي نيستيم و اينك بسوي خاموشي و نيستي پيش ميرويم و نغمه هايي از غروب عشق براي صاحب خود ميسراييم

مدتي دراز به اميد فراوان با مرگ مبارزه كردي هر قدر كه پنجه هاي خونين او در بدن نحيف تو فرو ميرفت ما دچار هراس ميشديم اخر نه اينكه تو عمر ما و ما ستاره عمر تو بوديم .چگونه ممكن بود كه از موقعيت مرگ نهراسيم

ما ميدانستيم كه عشق جاودان و مقدس ميتواند ترا از چنگالهاي بي رحم مرگ برهاند ولي هرگز نتوانستيم چنين عشقي براي تو بيابيم

در اين اسمان بزرگ و زيبا كه شكوهش دلها را ميلرزاندتو حتي يك ستاره درخشان عشق مقدس هم نداشتي لاجرم ماهم چون تو بغروب كشانده شده و در ظلمت ابدي محو وسرگردان شديم همانطور كه تو بزودي با رنج بي پايان به وادي خاموشان كشانده خواهي شد)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت17:12توسط سميه- مریم | |

از نيمه شب گذسته بود كه هيولاي مرگ مرا از خواب خوش بر انگيخت خوابي كه تو در ان با نهايت كرشمه وناز يكه تاز ان بود ديده گشودم او را كه نميتوانم بگويم چگونه جلوه داشت در برابرم يافتم

راستي تو نميداني اين سايه مرگ تا چه حد بمن دل بسته است ماهي نميگذرد كه چند بار بسراغ من مي ايد تو گوئي كه دلتنگ است كه نمي تواند يا نميخواهد جسد بيجانم را به گورستان بفرستد

پرسيدم اي يار ديرين چگونه است كه جانم را نميگيري؟ لبخند محزوني زد و در حاليكه اشكال مبهمي در فضا ترسيم ميكرد از نظرم دور شد

تو گوئي سايه مرگ نيز بمن دلسوخته ترحم ميكرد و از من ميگريخت تا شايد بتوانم از اخرين ساعات زندگي ام شور ونشاطي بدست ارم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت1:45توسط سميه- مریم | |

باد سرد خزاني گلبرگهاي گل مريم را به اهستگي تكان دادمريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزاني بگوش بلبل شيدا ان عاشق مهجور فرستاد پرنده زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود جسم نحيف بي رمقش را به مريم رساند ناله وزاري اغاز كرد :كه اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن است ؟من چگونه درد هجران ترا تحمل كنم ؟

بيچاره گل مريم شبنم خزاني را از ديده فرو باريد وبدلداري از بلبل شيدا گفت:هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي است وتو ميتواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت بري.

دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده وابروان سفيدپر پشت در حاليكه از شدت تاثر چين وچروك صورتش دو چندان شده بود زمزه كنان پيش امد و در حاليكه كارد تيز بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشگ الود عاشق بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ دادعمر تو با سپري شدن بهار پايان پذيرفته من تاب وتوان ندارم كه مرگ تدريجي ترا تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان شده دورت ميكنم و از معشوقت جدا مينمايم و بكسي كه ميخواهد ترا به دخترك زيبا رخ شوخ چشمي هديه كند تسليم ميكنم

باغبان دسته گل مريم را بمن داد هنوز در فراق بلبل شب نم هاي خزاني از چهره زيباي گل بر دستهاي من ميچكيد و مرا بياد اشگهاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود مي افكند نگاهي به گلستان كردم باغبان پير در ان دور دستها مشغول كندن چاله كوچكي بود و با خود ميگفت:اي بلبل زيبا اي عاشق بيچاره تو نيز در دل خاك سرد مانند هزاران عاشق ديگر بخواب ابدي فرو رفتي

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت16:2توسط سميه- مریم | |

ما هرگز بلنداي قامت خود را نميدانيم

مگر ما را فرا خوانند كه برخيزيم و قد بر افرازيم

و ان گاه اگر به طرح وجود خويش وفادار مانده باشيم

قامت ما از اسمان ها خواهد گذشت

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت1:29توسط سميه- مریم | |

همیشه همینطور است یکی می ماند تا روزها و گریه را حساب کند یکی می رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هایت را پشت پایش بریزی رسم رویاها همین است که تنها بمانی با اندوه خویش روزها و گریه ها را به آسمان خالی ات سنجاق کنی باید باور کنی که بر نمی گردد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت1:31توسط سميه- مریم | |

سلام دوستان و ممنون بابت دلگرمي هاتون به طلا جون

نميدونم هنوز ميتونم ان مريم سابق باشم يا اينكه از ان هويت فاصله گرفتم شايد  زمان تغييراتي در من بوجود اورده باشه كه اينجا هم احساس غريبي ميكنم گفته بودم زمونه خيلي بيرحمه ولي  حسش نكرده بودم هنوز ارواره هاي بي رحم ان رو روي تنم حس نكرده بودم ولي الان دارم انها را حس ميكنم هر لحظه دهنشو تنگتر ميكنه شايد بعد از بلعيدن هم توي دهنش نگه داره مثل علف خوارها كه نشخوار ميكنن انم داره همين كارو ميكنه و اين زجر اوره از هر گوشه ميشنوم تحمل كن ولي كي ميدونه چيو بايد تحمل كنم خوبه هيچ كس تو موقعيت من نيست كه ازش بپرسم اگه جاي من بودي ميتونستي تحمل كني ولي چشمام باز شدن چيزايي حس كردم كه احساس ميكنم اينجا خيلي كوچيكه و من بايد به جاي بزرگتري برم

+نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت13:11توسط سميه- مریم | |

خدایا شکرت

بزرگترین سبد شادی رو بهم هدیه دادی.

بچه ها مریم جونم اومده. خیلی خوشحالم. اخه خیلی دلم براش تنگ شده بود. این دوریمون خیلی طولانی بود.

اما خوب هر چی بوده دیگه تموم شده. ما بازم با همیم. بازم همدیگر رو داریم. و این خودش یه دنیاست.

ممنونم از همه دوستام که برامون دعا کردن. و خدارو شکر میکنم که دوباره ما رو دید.

فعلا بای.

 

+نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت11:50توسط سميه- مریم | |

ح س ر ت
امشب مي خوام از اين کلمه 4 حرفي بگم. مي دونين تا حالا کاري نکردم که بخوام بعدش حسرتشو بخورم و ارزو کنم که دوباره توي اون موقعيت قرار بگيرم و جبرانش کنم.
اصلا حسرت خوردنو و حسرت کشيدن رو دوست ندارم. هيچوقتم دوست ندارم زمانم به عقب بگرده. چون از جايگاهم راضيم.
اما بايد اعتراف کنم که دارم حسرت يه چيز رو مي خورم. يعني واقعا دلم مي خواد اين زمان لعنتي يکم به خودش تکون بده و يه ماه برگرده عقب. نه بذار دقيق بگم. چون ممکنه بخواد حرفمو گوش کنه و يه فرصت ديگه بهم بده.
دوست دارم زمان برگرده به 15 ارديبهشت. اين جوري بهتر شد. چون هر وقت که يادش بيفته بايد برام تکرار کنه اين تاريخ براش ملاکه.
مي دونين اون شب اخر که با مريم جون حرف زدم. تا ساعت 4 با هم بوديم. با اصرار من رفت که بخوابه و صبح بره براي عمل. من اگه مي دونستم قراره اين همه وقت نبينمش بخدا هيچوقت نمي گفتم که بره. اين بار اولي بود که بعد اشناييمون من بهش گفتم بره.
يادمه ميگفت طلا جون يکم ديگه بمونيم. اما نذاشتم. چقدر خودخواه بودم. من حتي با مريم خداحافظي هم نکردم.
براي همينه که دارم حسرت مي خوردم.
من مي تونستم چند ساعت ديگه هم با مريم باشم. اما....
ولي به خدا به خاطر خودش بود. من براي خودش گفتم که بره استراحت کنه.
حالا نميدونم بايد حسرت بخورم يا نه.
گرچه فايده اي هم نداره و چيزي هم تغيير نميکنه.
فقط ميگم کاش بياد. و اين بار کاري کنم که ديگه توي حسرتش نمونم.

+نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت3:8توسط سميه- مریم | |


تا حالا در مورد ريا چيزي شنيدين؟ يا اينکه ادم رياکار ديدين؟ اره مگه میشه نشنیده باشین.
يه بار يادمه يکي بهم ميگفت که خيلي سخته بخواي يه ادم ريا کار رو تحمل کني و در عين حال هم سعي کني چيزي از کارايي که ميکنه به روش نياري.
با خودم مي گفتم که حتما طرف ديوانه است که همچين ادمي رو تحمل ميکنه.
اون روز اون دوستم و اون حرفاشو درک نکردم. تا اينکه زمان چرخيد و به الان من رسيد.
نميدونم تويي که داري اينو مي خوني بهم مي خندي يا ... اما مطمئنم که تو به وبلاگم سر ميزني و حتما اين مطلب منو مي خوني.
اما الان ديگه خيلي خوب دوستمو درک ميکنم. چون خودمم توي همچين وضعيتي گير کردم. فعلا نمي خوام چيزي به روش بيارم. اما مي دونم که حتما يه روزي بهش ميگم که اره، ... خودشه.
دنبال بهانه ام تا يه جورايي بهش بگم. حالا اين بهانه کي به دستم بيفته خدا مي دونه. اما زياد طول نميکشه مطمئنم.
اخه يکي نيست بهش بگه مگه مجبوري اوني باشي که نيستي. اخه داري براي کي خودتو رنگ مي کني. من که نياز به رنگ تو ندارم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت3:5توسط سميه- مریم | |

يکي از دوستان توي نظرات چند پست قبليم به من گفته بود ادم دو روي عوضي. که احساسات ادما رو به بازي ميگيرم و دروغ ميگم. و حتي گفته بود که هر چي سرم بياد کممه.
نمي دونم کي بوده و چرا اينو گفته. اصلا اون چه شناختي از من داشته که گفته. به هر حال نظرش رو حذف نکردم. براي اينکه اينقدر جرات دارم که بذارم همه بخونن. اما اون جرات نداشت يه رد پايي از خودش بذاره. حتي ايميل هم نداده.
مهم نيست. اينو عنوان کردم که مطلب اصليمو بگم.
مي دونين با تمام دو رو بودن و عوضي بودنم مي خوام بگم که دلم براي مريم تنگ شده. 16 خرداد هم گذشت و من دقيقا يک ماهه که مريم رو نديدم.
راستي يادم رفت بگم. هيچ دوست ندارم با حرفام احساست ادما رو بازي بگيرم. اينجا جايي هست که من دوست دارم حرف بزنم. هر کسي هم خواست نظر بده و هر کسي هم نخواست نده. ادمي هم نيستم که بخش نظرات رو تاييدي و يا حذف کنم.
اينجا هم از همه دوستام که ميان و برام نظر ميدن تشکر ميکنم.
بدون اينکه احساستتون به بازي گرفته بشه براي خواهرم مريم جون دعا کنين.
باي.
                                             مريمم بيا ديگه. بخدا دلم تنگ شده.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت2:59توسط سميه- مریم | |

مي نويسم
مي نويسم براي تويي که فقط به اميد دوباره ديدنت مي نويسم...
پس نازنينم زودتر بيا...
امروز نمي دونم از چي بنويسم. به دنبال بهونه اي هستم تا باز مثل هميشه بنويسم. ولي هر چي فکر ميکنم بهونه اي به ذهنم خطور نمي کنه.
پس بي بهونه ميگم دوستت دارم و دلم برات تنگ شده.
کاش سرنوشت يکم دست از لجبازي بر مي داشت و ما بازم مثل هميشه با هم مي بوديم و براي هم حرف ميزديم و تنهايي هامونو با هم قسمت مي کرديم.
يادته يه شب گفتي از اعتراف بگيم. و داداش حميد برامون گفت؟ اما وقتي من خواستم اعتراف کنم جرات نداشتم. اما امشب مي خوام يکم به خودم جرات بدم و به يه چيز بزرگ اعتراف کنم.
مي خوام اعتراف کنم که به جايي رسيدم که لحظه اي ديدن تو مي تونه دلمو تا مدتها اروم کنه.
مي دونم سرنوشت اين بار مي خواد دست سنگينش رو روي ما بندازه و کمرمون رو خم کنه. اما کور خونده.
خودت مي دوني که ما با اين بادا نمي لرزيم. ميدوني که شعار نميدم. تو هميشه براي من خواهر محکمي بودي. بهم ياد دادي که چه جوري و توي هر شرايطي چکار کنم.
حالا هم من ميدونم چون محکمي و چون خواهرمي مياي. يعني بايد بياي. چون راهي غير از جنگيدن و زندگي کردن و تا اخرش رفتن براي هيچکدوممون نمونده.
پس عزيزم زودتر بيا.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت1:39توسط سميه- مریم | |

دلم مي خواهد، به فرصت طلوع افتاب و انتظار افتابگردان نگاه کنم به قطره هاي ريز باران و نور که ابستن رنگين کمانند و به چشمهاي بهانه گير و به دستهايي که دوري را حس مي کنند.
مي خواهم به خنده ريز باران نگاه کنم و به کودکي که حتي وقتي کلمه اي بلد نبود، عشق را فهميد و با اصوات کهن ان را بي جواب نگذاشت. به سبزه هاي زرد شده، سير نگاه خواهم کرد تا يادم بماند که تمام شدن را همه تجربه مي کنيم. به ادمهاي که براي علاقه نشانه مي گذارند و ان را ابراز مي کنند نگاه خواهم کرد و به سنگ قبر ادمهايي که ارام گرفته اند و هيجانهاي خاموششان را حس خواهم کرد.
غم را مي بينم که ادمها را جمع و منقبض مي کند و شادي که مثل بال جسم و روح را تا خدا پر ميدهد.
به ادمها در ساحل، که استراحت برايشان ترسناک است چرا که شخصيت کاذبشان را از دست مي دهند و به ادمها در خيابان در راه اداره و در بازار نگاه مي کنم تا ببينم مي دانند به کجا مي روند؟! به سفرها و قطارها سر خواهم زد انجا که جفتهاي متضاد را از اين سو به ان سوي هستي مي کشند. قطار شب و روز، قطار مرگ و زندگي! و به قصه ها، که يوسف و شهرزاد را در وجودم ياداور مي شوند. به زيباترين کريستال دنيا، به _برف_ نگاه خواهم کرد و رد ان را تا لطيف ترين جواهر دنيا _باران_ جستجو خواهم کرد. به انکه با قلاب راست، پادشاه را صيد کرد و ان ديگري که با قلاب کج، هر روز ماهي مي گيرد نگاه مي کنم. اما قضاوت نمي کنم که کدام صيد بهتري داشتند!...
به دنبال حافظ در ذرات بي اختيار هوا در صد هزاران سال پيش مي گردم و او را انجا مي بينم...
و در اخر؛ نگاه خواهم کرد به بند زبان، که هستي را اين چنين تنگ مي کند.
شما نيز اندکي بنگريد تا ...

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت0:49توسط سميه- مریم | |


سلام
در انتهاي ابي پرواز به تو خواهم رسيد و دوباره پرهايمان را براي پروازي ديگر مي گشاييم...
مي دونين چند شبه که خواب مي بينم که مي تونم پرواز کنم. يعني خودمو در حال پرواز کردن توي اسمون مي بينم. يه احساس خاصي بهم دست ميده. يه چيزي تو مايه هاي سبک و تهي بودن همراه با ترس.
سبک و تهي براي اينکه خيلي راحت توي هوا مي مونم. اما ترس براي اينکه من از بلندي وحشت دارم. هيچوقت دوست نداشتم از جايي بالا برم. يه جورايي دلم هوا برميداره.
جالبه که من اين حس رو توي خوابم هم دارم. يعني با اينکه پرواز ميکنم اما دلم مي خواد زودتر به زمين برسم. و همينکه پاهام با زمين برخورد ميکنه قلبم اروم ميشه.
از يه چيز متعجبم. اونم اينه که مگه من خواب نمبينم؟ اما چرا اونجا هم از بلندي مي ترسم؟
يو اما بگم که من توي خواب براي پرواز به جاي بال از دستام استقاده نميکنم! بيشتر پاهام اين کارو برام انجام ميدن. و وقتي هم که بيدار ميشم انگار واقعي بوده. چون خستگي و بي حسيه زيادي رو توي اونا احساس ميکنم.
با همه اين حرفام مي دونم که هر خوابي يه تعبيري داره. حالا دوست دارم يکي رو پيدا کنم تا تعبير اين خوابم رو برام بگه.

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت3:17توسط سميه- مریم | |

سلام
امشب هم بايد بنويسم. بايد بنويسم. حالا از هر چيزي که بتونم بگم. دارم فکر ميکنم چي مي تونه ارزش نوشتن داشته باشه.
يادمه يه جايي تو يه همايش بهمون گفتن که اگه زندگي شما ارزش زنده بودن و زندگي کردن رو داشته باشه پس حتما لايق اينه که اونو يه گوشه اي ثبت کنين.
خيلي فکر کردم. ديدم هر جور هم که به اين قضيه نگاه کنم باز هم گوشه هايي از زندگيم هست که بخوام و بتونم ازش حرف بزنم و در موردش بنويسم.
براي همينم يکم توي دفترم نوشتم. خيلي اروم شدم. نوشتن توي اينجا هم به ارامشم کمک ميکنه. اما گرفتن مداد هم توي دستم يه حس ديگه اي بهم ميده. راستي امشب يه دفتر ديگه هم تموم کردم. اين ششمين دفترم بود. گرچه چند روز پيشا چهارتا از دفترامو از بين بردم. هيچ هم دلم نسوخت. اخه مي خوام سعي کنم چيزايه جديد توي دفترام بنويسم. چيزايي که متعلق به خودم باشن. و با خوندن اونا تا ته وجودم خودم رو حس کنم.
اولا برام مهم نبود که چي ميگم. اما الان تک تک خط ها و جمله هايي که ميگم برام ارزش دارن.
بگذريم.....
تا حالا شده منتظر يه چيزي يا يه کسي باشين؟ انتظاري که پر از التهاب و دلشوره اما خواستني باشه؟
مي دونين من منتظر يه عزيزم. منتظر مريمم. موقع رفتن بهم قول داد که يک ماه ديگه مياد. با حسابي که کردم بايد براي 16 خرداد منتظرش باشم. اما نميدونم مياد يا نه؟
مي دونم انتظارم خيلي خودخواهانه است. اما به قول يه دوست قشنگه.
ميدونم که براي دل خودم و.... منتظرم.
اما خوب مگه بده؟
اخه دلم براي اون تنگ شده. من براي ديدن مريم خودخواهم. به نظرم بزرگترين و زيباترين خودخواهي رو دارم. حالا هر کي هر چي دوست داره فکر کنه.
منتظر اون شبم...
مريم توي شونزدهم چند ماه گذشته خيلي خوشحالم کرد. منظورم 16 دي هست که روز تولدم بود. حالا منتظرم توي اين شونزدهم هم بياد و ....

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت1:19توسط سميه- مریم | |


سلام
چند شبي بود که زياد حوصله نداشتم بنويسم. براي همين از جاهاي ديگه استفاده کردم و وبلاگ رو  اپ کردم. اما امشب يهويي فکرم رفت به کلمه انتظار. نمي دونم چرا؟ اما دلم خواست بدونم چي مي خوام. دلم مي خواست بدونم از هر کسي چه انتظاري دارم و اونا در مقابلش از من چي مي خوان.
هر چي فکر کردم ديدم که بيشترين چيزي که از هر کس توي برخوردم با اون انتظار دارم صداقته. يه رنگيه.
مي دونين خيلي فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که حق ندارم چيزي جز اين بخوام. حتي حق ندارم طرفم منو دوست داشته باشه و همش قربون صدقم بره.  اما حقمه که باهام رو راست باشه و منم نبايد فقط براي جبران و تلافي صداقتش باهاش رو راست باشم. بلکه بايد و بايد فقط براي اينکه حقه اون هست باهاش صادق باشم. چون اونم ازم انتظار داره.
اما تا حالا فکر کردين چه انتظاري از زندگي دارين؟
امشب فکرم درگير اين موضوع بود. اما به نتيجه اي نرسيد. نه اينکه هيچ انتظاري نداشته باشم. ولي انتظاراتم اون چيزي نبود که بتونه منو ارضا کنه. يعني بگم که این ديگه اخرشه.
نميدونم درست ميگم يا نه. اما دوست دارم نظر شما رو بدونم.
هر چند می دونم ادم اینقدر زیاده خواه ست که هیچوقت چیزی سیرابش نمیکنه.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت2:20توسط سميه- مریم | |

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت3:25توسط سميه- مریم | |

اخراي فصل پاييز                                       يه درخته پير و تنها
تنها برگي روي شاخه اش                              مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت                           کاش بموني در کنارم
اخه من ميون برگا                                       فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درختو مي ديد                               داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز کرد                                   اونو از درخت نگيره
با دلي خورد و شکسته                                  گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا کاري بکن که                                    تا بهار همينجا باشم
برگ تو خلوته شبونه                                    از دلش با خدا مي گفت
غافل از اينکه يه گوشه                                  باد همه حرفاشو مي شنوفت
باد اومد با خنده اي گفت                                 اخه اين حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه                                    عمر هردوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين                                با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه                                تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي                                  به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت پيش بارون                                 بارونم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم                                مي سوزونمش تا ريشه
تا که اثاري نمونه                                          ديگه از درخت و ريشه
ولي بارونم مثل باد                                         توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون                                   ارزو مي کرد که ميميرد
برگ نيفتاد و نيفتاد                                         اخه اين خواست خدا بود
هر کي زندگيشو باخته                                     دلش از خدا جدا بود.

+نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت1:29توسط سميه- مریم | |

 

زير اين طاق کبود                                 يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود                            که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس                                 شب و روزش بي نفس
همه ارزوهاش                                     پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک                              نگاشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس                              دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت                            تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير                                غم دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد                                رفت توي قفس نشست
تا که از حرفايه مرغ                             شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا                               تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها                                 سوار ابرا بشيم
يه دفعه مرغ اسير                                نگاهش بهاري شد
بارون از ابر چشاش                             روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت                              وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست                         نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس                             رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک                              ذره اي کم نميذاشت
تا يه روز يه باد سرد                            ميون قفس وزيد
اسمون سرخ ابي شد                             سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ                              مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت                           ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرکو                               به دست خدا سپرد
نگاهش به اسمون                                 تا که دق کردش و مرد.

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت4:44توسط سميه- مریم | |

 

چه بايد گفت؟ چه بايد کرد؟
اصلا چي مي تونم بگم؟ يا چکار مي تونم بکنم؟ مگه چيزي هم از دستم برمياد؟
خسته ام، خسته... خيلي خسته.......
انگاري يه کوه روي شونه هامه. کوهي که نمي تونم از زيرش حتی تکوني به خودم بدم. کوهي که داره داغونم مي کنه.
نمي دونم چرا حرفامو اينجا مي نويسم؟ مثلا مي خوام کي بخونه؟ اصلا اون کسي که مي خونه مگه مي تونه بهم کمک کنه؟
نميدونم...
احساس خفگي دارم. نفس کم اوردم. فقط تنها چيزي رو که خوب حس ميکنم دونه هاي درشت و داغه اشکامه.
خسته ام ... خسته.


 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت3:5توسط سميه- مریم | |

 

سلام
توي کوچه هاي دلم، دنبال چيزي مي گشتم. دنبال يه چيز که بتونه بهم کمک کنه. بهم کمک کنه براي يه تصميم مهم. اما نمي دونم چرا هر چي بيشتر مي گشتم کمتر پيدا مي کردم. شايدم خوب نگشتم. بايد بهتر بگردم. و خوب دقت کنم.
اخه مگه ميشه که توي اون چيزي نباشه؟ خودمم تعجب مي کنم.
اما فکر مي کنم که حداقل واقعيته.
نميدونم شايد بهتر باشه از يکي کمک بگيرم. اما از کي؟....
هر کسي رو که نميشه بهش اعتماد کرد و ازش خواست که بياد توي دل ادم. بايد يکي باشه که بهش اعتماد داشته باشي و مطمئن باشي براي کمک به خودت داره مياد. بايد يکي باشه که نياد و خودش توي خلوتيه اون جا خوش کنه و بگه که يکم استراحت کنم چون جايه دنجيه. نبايد زيادي بهش خوش بگذره و گشتن توي اونجا و کارش و مامورت مهمشو فراموش کنه.
به هر حال هر چي فکر کردم نتونستم کسيو براي اين کار مهم انتخاب کنم.
بازم بايد بگردم. اخه مي خوام يه تصميم بگيرم. يه تصميمي که نبايد اشتباه باشه و منو مجبور کنه به عقب برگردم. چون راه برگشت ندارم.
دارم فکر مي کنم...
کي مي تونه به من کمک کنه؟ اصلا همچين چيزي ميشه که کسي بخواد به من کمک کنه؟ يا بايد خودم تنهايي تلاش کنم؟
نميدونم...
به هر حال، حالا چند روزي وقت دارم. بايد ببينم که به کجا مي تونم برسم.
شايد يه جاي خوب، شايد يه جاي بد، شايدم هيچ جا!

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت0:41توسط سميه- مریم | |

 

سلام

نمیدونم چی بگم. انگاری چیزی به دهنم نمیرسه.

امشب کلی با خدا بد حرف زدم. حسابی ازش گله کردم. بعد دلم سوخت. نه برای خدا. برای خودم. اون که منو دوست داره من حق ندارم اونو اذت کنم.

خیلی پشیمون و ناراحتم. خدا کنه ازم به دل نگیره و منو ببخشه.

خدا جون معذرت می خوام. بذار به حساب دلتنگی هام. هنوزم دوستت دارم. راهنماییم کن و سعی کن قوت قلبم بشی تا بتونم روی پام وایسم. مراقب مریمم هم باش.

خدایا شکرت.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت4:1توسط سميه- مریم | |

 

دارم فکر می کنم که می تونم در موردش چیزی بنویسم یا نه؟...

به نظرتون معنی دل چیه و از کجا سر رشته گرفته؟...

اما هر چیه عجیبه. اخه من از کار دل تعجب می کنم.

اخه بعضی اوقات ادمو تا اوج می بره و بزرگ می کنه. بعضی اوقات هم با ذلالت تمام اونو توی لجن فرو می کنه.

واقعا چه دلایی پیدا میشن؟ اما می دونین؟...

من الان دلم تنگ ترین دل دنیاست...

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت2:36توسط سميه- مریم | |

 

روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین  چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند

 زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که پای خورشید به میان آمد .

آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد .

وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی.

آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بپرسم کیه. 

 رفت پیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین؟

خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای. 

  آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین و سرد راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین .....

آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود.

آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت ؟

 خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم.

 آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شروع به بالا رفتن کرد .

 در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟ 

 آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره ....

زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ...

ولی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد.

 زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم  می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی

آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ...

آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟

خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم.

  آب در حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت

ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار ..

 ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت .

او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو  تنها گذاشته بود و حالا زمین خشک و تنها اون پایین بود .

 آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب .

 خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت .....

 ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد.

سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند .

باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند

 او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد.

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت2:31توسط سميه- مریم | |