تبليغاتX
بارش باران

بارش باران

حرف دل

 

سردمه

روی قلب پژمرده م

"ها" کن

ببین چه جوری معجزه نفس هات

منو زنده می کنن.

من...

روزها

محجوبانه به تو فکر می کنم و می بالم

و شبها...

مثله یه شعله

از یه هوس میمیرم.

"ها" کن و منو به تماشا بنشین...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت1:11توسط سميه- مریم | |

 

سلام

نمی دونم از چی باید بگم. همش فکر میکردم توی این موقعیت بیشترین و قشنگترین حرفا رو می تونم براتون بگم. واقعا نمیدونم چی باید بگم. فقط می دونم که دوست دارم همه رو توی شادی خودم سهیم کنم. دلم می خواد همه رو بخندونم. خنده هایی که از ته دل باشن.

می دونین اینقدر خوشحالم که نمی تونم واژه ها رو کنار هم قرار بدم. نمی دونین چه لذتی داره از خدا عیدی گرفتن و چه شوقی داره که همونی رو که می خوای بهت بده. وقتی توی آینه نگاه می کنم و می خندم حس میکنم دارم خنده خدارو می بینم. اره لبخند خدا رو روی لبای خودم. وای چقدر حسم شیریم و خوشاینده. آره خدا نشون میده که هنوزم دوستم داره.

از بس خوشحالم انگار دارم بال در میارم و پرواز میکنم. دلم می خواد فریاد بزنم و بگه خدای من متشکرم. بگم خدا جون ممنونم که بازم رو سپیدم کردی. بگم ممنونم که بازم خودت و لطفتو به من نشون دادی.

امروز یه آرزوی بزرگ کردم. آرزو کردم که خدا به همه مریضا شفا بده تا همه خوشحال بشن. تا بفهمن من چه حالی دارم. الهی آمین.

مریم جون یه شب از اشتیاق برامون گفت. شوق رسیدن به خدا و دیدن اون. اما من این اشتیاق رو حس کردم با تمام استوخونام و با همه سلولای بدنم. حس خدا خیلی شیرینه. خدای من دیگه حجتش رو برام تموم کرد. اون خودشو بهم نشون داد. درسته چند ساعتی دیر بهم عیدی داد، اما ارزشش رو داشت. چون چیزی رو داد که طلب کرده بودم.

اینجاست که این کلام خدا رو درک میکنم. خدا خودش گفته: "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را". خدا جون خوندمت و تو هم منو اجابت کردی.

کاری کن که همه حست کنن.

                                                           

        خدای من صد هزار مرتبه شکرت.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت3:9توسط سميه- مریم | |

 

سلام

خدارو صد هزار مرتبه شکر. خیلی خوشحالم

از دعا های همه ممنون. امروز گفتن که حال مریم جون خوبه. امیدوارم زودتر برگرده خونه.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت13:34توسط سميه- مریم | |

سلام

درسته که هنوز خبری نشده اما امیدم به خدا و توکلم رو نمی خوام از دست بدم.

و ممنونم از همه شما دوستان. واقعا برام سنگ تموم گذاشتین. انشالله مریم جون که برگشت تلافی می کنیم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت3:5توسط سميه- مریم | |

 

خدا جون یکم دستامو ببین! هنوز

 

 منتظر عیدیت هستم. امیدوارم

 

 دستامو خالی برنگردونی.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت3:41توسط سميه- مریم | |

 

امشب روی صحبتم با خدامه. پس خدا جونم خوب گوش کن:

می بینی دارم داغون میشم؟ می بینی دارم زجر میکشم؟ می بینی؟..........؟

می خوام بدونم یعنی اینقدر برات بندگی نکردم که بخوای دستمو بگیری و ارومم کنی؟

تو که داری منو می بینی. می خوای چی رو بهم ثابت کنی؟ می خوای ثابت کنی که ضعیفم؟ می خوای بهم بگی که نمی تونم طاقت بیارم؟ می خوای؟.....؟

می دونم بخدا به جون خودت می دونم. اذیتم نکنم.

مگه من ازت چی می خوام؟ بابا من یه عالمه پز تو رو پیش خواهرم دادم. نکنه می خوای اون فکر کنه من دروغ گفتم؟ نکنه به من حسودی می کنی؟ میدونی چرا میگم حسودی؟ اخه من تو رو دارم. اما تو خودتو نداری. اخه تو با اون همه خدا بودنت خدا نداری. اما من دارم.  اصلا ببینم نکنه می خوای روسیاهم کنی؟

نه. می دونم تو با من اینکارو نمی کنی. تو منو دوست داری. اخه من عاشق توام.

خدایا چرا می خوای امتحانم کنی؟ اگه می خوای امتحان کنی بکن. اما اینجوری نه. تو یه بار یه دوستم رو ازم گرفتی. بهت التماس میکنم که خواهرمو بهم برگردون.

خدایا

بهم گفتن فردا ساعت ۶ صبح عمل میشه. من کاری به حرف دکترا و حال خواهرم ندارم. من اونو به تو سپردم و اونو از تو می خوام.

خواهش میکنم ایندفعه هم رومو زمین ننداز.

راستی داره عید میاد وعیدی منو که نباید فراموش کنی.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت3:10توسط سميه- مریم | |

 

بازم دلم پر از بغضه. کاش می تونستم ببارم. کاش می تونستم فقط قطره اشکی رو بریزم. اما افسوس که بازهم اون دوران لعنتی شروع شده و باید منتظر بمونم. منتظر بمونم تا زمانش خود به خود از راه برسه.

برای منم دعا کنین که بتونم طاقت بیارم.

 

آخه خدای من چه امتحان سختی داری ازم مگیری. یکم به من و تحملم هم

 

 توجه کن. بعد هرکاری دوست داشتی بکن و منم قول میدم اعتراض نکنم.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت1:29توسط سميه- مریم | |

آبجی مریم

دیگه دستم به نوشتن نمیره. تو رو خدا زودتر برگرد. همه بچه ها برات دعا می کنن.

 

                           منتظرتیم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت2:35توسط سميه- مریم | |

امروز ۴ روزه اگه از خواهرم بی خبرم. البته بی خبر که نه، اما خوب ۴ روزه که باهاش حرف نزدم. نمی دونم باید چکار کنم. جز اینکه براش دعا کن. شما دوستای خوبم هم خیلی لطف می کنین و منو تنها نمیذارین. به جای تشکر از لطفتون هم براتون دعا می کنم که:

هیچوقت کسی رو که دوست دارین از دست ندین و تنها نشین.

الهی آمین الهی آمین الهی آامین الهی آمین الهی آمین.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت2:26توسط سميه- مریم | |

 

مثل رویائی؛

                            که در بی تابی احساس تو

                                                                              غنچه های گلشن امید را گم کرده ام.

همچو بارانی؛

                           که در دلگیری چشمان تو

                                                                             جوی های روشن خورشید را گم کرده ام. 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت1:49توسط سميه- مریم | |

 

شب است و می دانم که او می اید. در را باز گذاشته ام تا فضا پر از عطر او شود. سفره ای از صداقت گسترانیده ام و برای چراغانی کوچه دلم رنگین کمانی از عشق او ساخته ام و می دانم که او می اید. اری او می اید.

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت2:6توسط سميه- مریم | |

 

سلام به همه

امشب می خوام با خواهرم حرف بزنم.

پس آبجی مریمم خوب گوش کن حرفام برای توست:

"دلم برات تنگ شده. نمی دونم چرا اون مطلب رو نوشتی. اما تو به من قول دادی. قول دادی که تا آخرش با هم باشیم. می دونم یکم حالت خوب نیست. اما مطمئنم که زود خوب میشی و برمی گردی.

مریم جون تو به همه بچه ها توی اینجا گفتی که می خوای برام بنویسی. اونم به زبون خودت. گفتی حرفات رو میگی. می خواستی از خودمون بگی. می خواستی بگی که که تو برام چی هستی. می خواستی بگی که من چقدر دوستت دارم. ما هنوز اینجا کار داریم. مگه نه؟ من منتظرم. مثل همیشه. می خوام بدونم خواهر بزرگم برام چه حرفی داره. خودت می دونی که چقدر دوستت دارم. نمی خوام تکرار کنم چون باید حسش کنی.

من نمی خوام کسی خواهرم رو ازم بگیره حتی خدا. آره درست شنیدی حتی خدا.

حتی خدایی که تنها تکیه گاه و عشق منه.

تو باید سالم و سرحال برگردی. می دونی که بهت احتیاج دارم. نمی تونم نبودنت رو تحمل کنم.

می دونم که خودخواهم. می دونم که دارم اذیتت می کنم. می دونم.... همه چیز رو می دونم.

اما تو بگو چکار کنم. می دونی که هر چی بگی گوش میدم.

مریم جون همه فکر می کنن که فقط برای من مریمی و یه دوست و دیگه هیچی نیستی. همه می خوان بهم یه جور دلداری بدن. اونا نمی دونن که تو برام کی و چی هستی. اونا نمی فهمن حس من رو نسبت به تو. دارم خفه میشم توی این جو.

نمی دونم چه جوری فرار کنم. اصلا نمی دونم راه فراری هست یا نه. اما خیلی برام سخته که بخوام نبودنت رو حس کنم. خودت می دونی که الان من چند وقته با نفس تو، نفس می کشم. دیگه شدی جزیی از وجودم.

می دونم که یه روز چه بخوایم چه نخوایم باید از هم جدا شیم. اما مطمئن باش جدایی ما با همه جدایی ها فرق داره. من نمی ذارم که بینمون جدایی بیفته.

دیگه نمی تونم بنویسم. می دونی که فکرم آشفته است. برای همین نمی تونم کلمه ها رو کنار هم بچینم. کلی حرف توی دلم دارم اما نمی دونم چه جوری مثل یه جمله کنار هم قرارشون بدم.

اما می تونم یه جمله رو خوب درست کنم و بلند داد بزنم که:

 

                                   دلم برات تنگ شده و دوستت دارم.

 

و خیلی خودخواهانه تر ازت بخوام که:

 

                                   بخاطر دلتنگی هام رومو زمین نندازی."

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت0:43توسط سميه- مریم | |

 

خدای من!

نگذار پرنده دل شکسته قلبم "قناری زردم" در حسرت پرواز، در کنج قفس های طلایی بپوسد. تو که می دانی و می توانی آسمان را به وسعت چشم های خسته اش هدیه دهی و زندگی را در رگهایش جاری سازی.

پس نگذار پرنده شکسته بالم در دلشوره آخرین پرواز بی هیچ فریاد رسی بمیرد....

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت0:25توسط سميه- مریم | |

همه برای ابجی مریم من دعا

 

کنین

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت3:36توسط سميه- مریم | |

اگر برای زخمهایم مرهم نیستی

 

سوهان روحم نباش

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت3:32توسط سميه- مریم | |

مرگ قشنگترین کلمه ای که الان بذهنم میرسه بعضی وقتا ادم به جایی میرسه که مرگ را زیباترین چیز میبینه کاش ان خدای قادری که شما میگید خیلی تواناست وقتی میدید که بندش به اینجا رسیده راحت خلاصش میکرد یادمه یکی از شما بچه ها نظر داده بودید وبلاگتون سیاهه مگه قشنگتر از سیاهی هم رنگی هست نه نیست کاش این سیاهی سیاهی قلبمون نباشه میدونید یه ادم چه موقع میمیره وقتی احساسش له میشه وقتی احساسش چال میشه ان موقع دیگه ارزشی نداره جسمتو دنبالت بکشی باید ان را در گور احساست چال کنی تا به ابدیت بپیوندهمرگ احساس                          خاك ميخواند مرا هر دم زخويش   ميرسند از ره كه در خاكم نهند       اه شايد عاشقانه نيمه شب     گل بروي گور غمناكم نهند      ......بعدها نام مرا باران وباد                نرم مي شويند از رخسار سنگ       گور من گمنام مي ماند به راه   فارغ از افسانه هاي نام وننگ

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت4:35توسط سميه- مریم | |

 


اي دل غمگين ...

عاشق باش بر کسي که بداند و ببيند ...

تو را در لحظه ي ميلادت ... در 10 سالگي در 20 سالگي در 30 سالگي در 50 سالگي در 70 سالگي و در لحظه ي مرگت ... دوست داشته باشد ... طالب باشد ... بپذيرد ... مشتاق باشد ...(!)

عاشق باش بر کسي که بداند و ببيند ...

سالم بودن ات را ... نشاط ات را ... بيماري ات را ... غصه ات را ... بيچاره گي ات را ... درد ات را ... داشتن و نداشتن ات را ... پناهگاهي امن و آغوشي باز ... هميشه براي تو ...(!)

عاشق باش بر کسي که بداند و ببيند ...

زيبايي ديروز ... ساده گي امروز ... و شکسته گي فردايت را ... آينه باشد ...!!!(!)

آينه باشد ... آينه باشد ... آينه باشد ... عاشق باشد ...

خــــدا باشد .


+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت1:19توسط سميه- مریم | |

ادم ميتونه به تمام چيزا ي اطرافش عادت كنه عادت كردنو نبايد با دوست داشتن اشتباه گرفت ممكنه من يا شما با كسي هم صحبت بشيم يه چند صباحي وقتمونو بااو بگذرونيم موقع خدافظي هر دو ناراحتيم خو ب اينجا چه جور بفهميم دليل ناراحتيمون چيه ايا همديگرو دوست داريم يا نه به هم عادت كرديم و نميتونيم از هم دور شيم خيلي وقتا اين عادت با دوست داشتن اشتباه گرفته ميشه و ادم را تا اوج پشيموني ميبره بيشتره ازدواجا اين طوري شكل ميگيره و در اخر به خاطر اينكه عشقي نبوده به نابودي كشيده ميشه و سر خوردگي از خودش بجا ميذاره چه خوبه چشمامونو باز كنيم و ا زروي عادت كسيو رو دوست نداشته باشيم ودلتنگش نشيم.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت15:10توسط سميه- مریم | |

اشتیاق را کی میتونه معنی کنه کلمه پر معناییه اگه من بخوام شوق واشتیاق و معنی کنم یه خلایی در وجودم حس میکنم یه حس ناشناخته چون واقعا نمیدونم چی منو سر شوق میاره شوق رفتن بسوی معشوق این حس ناشناخته ازارم میده خیلی ها معشوقشونو خدای خودشون تصور میکنن ولی ایا اونو شناختن که همچین جسارتی میکنن ایا انها میتونن لایق این عنوان باشن من اول راهم نمیدونم این حسم بارور میشه یا نه ولی شنیدم شوق پر کشیدن بسوی ان خیلی زیباست

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت3:23توسط سميه- مریم | |

درمورد تنهایی بگم همون که ادمو از پا میندازه همون که در اوج با همه بودن احساسش میکنی همون که دوسش نداری ولی انگاری ان عاشق تو

خیلی بده که تنها عاشقت ان باشه چه جوری بهش باید بگی دوسش نداری حتی بهش بگی ازش متنفری ان که گوش نمیکنه داری خودتو خسته میکنی پس باهاش کنار بیا مسالمت امیز در کنارش زندگی کن

بذار بمرور ازت خسته بشه ولی اگه نرفت چی ؟باید مراقب باشی  از اول راهش ندی ان باید حس کنه ازش متنفری بیرونش کن بذار عشاق دیگت بتونن بیان .تو نیاز داری شادی عاشقت باشه باید زندگیت رنگ داشته باشه باید سعادت جرات کنه بیاد جلو خواستشو بهت بگه باید قناری کوچک زرد دلت جرات پرواز کنه از تنهایی نترسه تو میتونی.

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت1:35توسط سميه- مریم | |

سلام عید برهمه مبارک

تا به حال به فکر تغییر افتادی به این فکر که متحول شی خیلی ها سعی کردن تغییر کنن ولی فقط در ظاهر میتونن در باطن همون شخص قبلی هستن و اصرار دارن به دیگران بقبولونند که تغییر کردن ادم نمیتونه در

عرض چند روز خودشو تغییر بده شاید هم کسی باشه بتونه ولی من به شخصه نمیتونم برام سخته از هویت ساخته شدم فاصله بگیرم و بخوام کسه دیگه ای باشم

ولی همیشه با گذشتم زندگی کردم و دوست داشتم تغییرات زندگیمو حس کنم اگه کسی بگه به گذشته فکر نمیکنه اشتباه میکنه گذشته هیچ کس از ان جدا نمیشه و تغییراتی که در مرور زمان پیش میاد همیشه با ادمه

نمیدونم شاید بشه گزینش کردو تغییرات خوبو بیاد اوردکاش انکسی که میخواد تغییر کنه موفق باشه و خودشو ودیگری را بازی نده

طلا جون دلم برات تنگ شده

+نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت14:34توسط سميه- مریم | |


 در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.
وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:( آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
                                                                    ((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))

+نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت0:43توسط سميه- مریم | |

سال نو مبارک

 

مریم جون خواهر گلم عیدت

 

مبارک.

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت12:29توسط سميه- مریم | |