|
همیشه خاطره می سازم ... ولی همه می روند تو هم از آنهایی پس اگر رفتی خاطراتمان رو نفروش چون فروشی نیست و ارزشش به اندازه یک دنیاست دنیایی که ما ساختیم ... عجب دنیایی بود و چه دنیایی شد...
فرار وقتی این کلمه رو میشنوید چی بیادتون میاد اولین چیزی که به ذهنتون میرسه اینه که از یه چیزی خودتونو دور کنید حالا ان چیز چی میتونه باشه بالاترین فرارفرار از خوده تا حالا شده از خودتون فرار کنید تا حالا شده نخواهید خودتونو ببینید و دیدن خودتون وحالات درونی خودتون خستتون کنه ان درست موقعیه که باید از خودت فاصله بگیرید این فاصله گرفتن زمان زیادی میخواد خیلی سخته ادم مجبور بشه خود واقعیشو فراموش کنه و احساساته خودشو بخواد بسپاره بدست باد ولی در بیشتر مواقع همین طوره تو حتی باید واسه خودتم نقش بازی کنی به خودتم بگی نه این طور نیست یا نه من این احساسو ندارم یا نه من اینو دلم نمیخواد خیلی سخته ولی چاره ای نیست اینجا بازم اجباره همون اجباری که در موردش گفتم اینجا خودت خودتو مجبور میکنی که از خیلی خواسته هات بگذری
فنا می شوم... آيا گناهکارم... می ترسم... می ترسم از اینکه روزی و ناکامی با هم بیامیزند، چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم که هنوز دوستت دارم. آیا باور خواهی کرد؟ آیا مرا با همین که هستم خواهی پذیرفت؟ من چگونه بازیچه قلب خویش شدم؟ چگونه اسیر شدم؟ خدای من! مرا از گرداب تلخ چراها برهان. خدایا به او بگو که نگرانی در چشمهایم بیداد می کند. بگو که در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام. بگو که می خواهم پیدایم کند. خدایا این درد و اندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟ خدایا به من بگو تا کجا باید پابرهنه برای اثبات هستی ام بدوم؟ به من بگو که اشتباه نمی کنم، بگو که هیچ طوفانی در راه نیست و دریای وجودم آرام است و ساحلش امن.
ای غروب تلخ و ای آسمان غبار گرفته شما بر عشق من آگاهید. شما می دانید که من چقدر برای این گریز پای مهربان اشک ریختم. می دانید که مثل پادشاهی مغرور و زیبا بر قلبم فرمانوایی می کند. می دانید... شما به همه رازهای من آگاهید.... ولی من برای آرامش این سلطان بی جانشین باید از زندگیم بگذرم. از همه هستی و مستی ام، از عشق از امید از رویاهای شیرین... ای خورشید که می روی تا در آن سوی مرزها ما را فراموش کنی به او بگو که چقدر دوستش دارم و چقدر محتاج آغوش گرمش هستم. ای ابرها برای من بگریید. بر سرنوشت تلخ و شیرینم برای راه غم انگیز و شادی که در پیش گرفته ام بگریید...
خدایا شکر ممنونم ازت به خاطر همه چیز. من امشب وجودتو بیشتر از هر زمانی حس کردم. خدای من ازت ممنونم. ازت تشکر می کنم بدون اینکه بخوام حرفامو بپیچونم و برای فهم و درکش به خودمو دیگران کوچکترین رنجی بدم. ممنونم ازت خدای من
بذار زنـــــدگی کنم. بذار زير ساية مهربون وجودت، بودن و وجود داشتن رو حس کنم. منو بفهم، آروزهام رو ببين، کمی به من فکر کن اجازه بده زير بارش نگاهت معنی هستی رو درک کنم. ای بهترين يار... ای اميد آينده مبهم من! باور کن که بدونِ تو اين دنيا برام قفسی بيشتر نيست! اين دريا... اين آسمون.... نقاشیِ بی احساسي هستن که نمی فهمن من دنيا رو فقط با تو می خوام. با خودِ خودت. من زندگی رو، عشق رو، همه رو با تو می خوام فقط با تــــــــــــــــو... تو که هميشه ازم فرار می کنی... اما ايرادی نداره. تحمـّـل، نخ رنگينيه که من تموم حاشية اخلاقم رو باهاش کوکش می زنم و از هيچکس هم آدرس خشم رو نمی پرسم... مهربونم به اشکام فکر کن ببين دارن می بارن! می دونی برای کي؟ آره اونم برای تو. انگاری اشکام هم اينو ياد گرفتن که فقط برای تو بايد ببارن. حالا تو چی؟ به من که فکر نمی کنی... لااقل به اشک چشام فکر کن؛ تا بفهمی که، داری بازم به خودت فکر می کنی! فکر کن! فقط يه ذره....
تقویم ها نشون میدن که چقدر از تو دور بودم. اگه باور ندری از مدادایی که تموم کردم بپرس! از دفترایی که سیاه شدن! از راهی که به تو می رسید و به انتهاش نرسوندم... بی تو غریبه تر از غریبه ام... کاش می شد به نیم نگاهی تازه نگاهت کنم. کاش توی چشمام می نشستی و به مدادام از عشق می گفتی تا دوباره عاشق بشن. کاش می شد با تو از پس کوچه های خیال گذر می کردم وتو تنها به چهره پاک و معصوم من خیره می شدی و توی خیسی چشمام شنا می کردی... بگو برای دلخوشیم چه کار کنم.
خداخافظ ! ديگه رفتم !
چقدر خوب بود که همه حرف همدیگه رو می فهمیدن و بیرنگی لبخندهاشون برای هم پر از سوال نبود! ای کسایی که بی تفاوت از کنارم رد شدین، چرا آسمون بارونیه چشمامو ندیدین؟! من قلب کوچیکم رو به شما تقدیم کرده بودم اما شما چی؟ شما برام چکار کردین؟ بهم بگین! به خدا عاقلم و اگه بدونم جبران می کنم. فقط بهم بگین برام چکار کردین...
باز بساط شب گسترده شده. دلم در تب و تابه. شب حال و هوای دیگه ای داره. انگاری توی شب بهتر می تونم خدامو ببینم و توی اون سیاهی بیشتر احساسش کنم. حال و هوای عجیبی دارم. دلم برای حافظ و مولاتا تنگ شده. ای کاش اونا اینجا بودن و می تونستن شب و شکوه عشق به خدارو بهتر برام معنی کنن.
به دنبال روزنه ای می گردم. در کوچه پس کوچه های خیال پرواز می کنم و تنهایی خود را در لابه لای اشکانم پنهان. گله دارم ... گله دارم از همه نیرنگ ها، از آدمهایی که فقط خود را می بینند و... ای کاش می شد آینه ها را در هم شکست...
نیاز حس جدا نشدنی حسی که همیشه با ماست واسه خاطر همه چیز حتی مردن ولی من در مورد نیاز به مرگ نمیگم چون کلمه ی قشنگیه حیفه خرابش کنم پس نیاز به عشق را میگم یه عشق جاودانی چیزی که بتونه تمام احساسات ادمو سیراب کنه واسه برطرف کردن این نیاز چه راهی پیشنهاد میدید من پیشنهاد میدم وقتی حس کردی این نیازو داری اونو طلب کنی وقتی ازت دریغ کردن چی ان موقع چکار کنی ایا ان نیاز خود بخود فراموش میشه ؟نه نذار فراموشت بشه مثل یه مروارید در صدف دلت نگهش دار چون همون نیاز به عشق پاک خودش خیلی با ارزشه.من که تا اخر عمر و تحت هر شرایطی حفظش میکنم
ای خدای من از دیار از یاد رفتگان با کوله باری از حسرت به سوی تو آمده ام تا به درگاهت، های های بگریم. من آمده ام با قلبی آکنده از درد و غم. مرا بطلب و بگذار در تو فنا شوم. بگذار نماز عشق بخوانم و سبکبال به سویت پرواز کنم و در کوچه های تاریک دلم که سالهاست مسدود شده روزنه ای باز کنم. نگذار حسرت بکشم که خیلی تلخ است. نگذار....
تنها ترينم در تنها ترين تنهايي ها..تنهايي تنهايم گذاشت.. تنها ترين تنهايي ها به سراغم امد.. و تنهاي تنها شدم. و تنها آرزويم براي تو.. اي كاش تنها ترينت در تنها ترين تنهايي ها تنهايت نگذارد. چون تنها ترين تنهايي ها به سراغت مي ايد و تنهاي تنها مي شوي
من دوست دارم از شب بگم: از شبایی که همش برام پر از خاطره است و تکرار نشدنی! راز شب توی بیداریه. اونایی که با شب آشنان می دونن من چی میگم. دلم نمی خواد که شب چشمامو رو هم بذارم. چون من با شب خودمو شناختم. الان 3 سال شده که چشمام توی شبا خواب رو به خودشون راه ندان.... می ترسم از وقتی که بخوان شبامو ازم بگیرن. اما نه نمی ذارم که کسی شبامو ازم بگیره. آره نباید بذارم. اما چه جوری؟
من از دلتنگی می گم از دلتنگی هایی که تمومی نداره. علت نداره. فقط ادمو در گیر خودش می کنه. مثل خوره می افته به جونش و همه داراییشو تاراج می کنه. نمی دونم تا کی باید ادامه داشته باشه. اما سخته، به خدا سخته. اصلا نمی دونم چرا باید دلمون تنگ بشه. کسی که دلمون براش تنگ میشه اصلا ارزشش رو داره یا نه. اما هستش. نمی تونم از کنارش رد بشم. فکر کنم باید باهاش کنار بیام تا بتونم ادامه بدم وگرنه....
امشب باید از صداقت بگم از کلمه ای که واسه همه ناشناختست نمیدونم ارزش حرف زدن در مورد این کلمه مقدسو دارم یا نه ولی باید بگم صداقت چیه میشه معنیش کرد که راستگو بودن ولی نه راستی تنها نه .صادق بودن دنیایی ازحرفه ولی چطور میشه بکسی ثابت کرد که صادقی ان باید حست کنه باید با احساس تو جلو بیاد باید درک کنه وگرنه از دست تو هیچ کاری ساخته نیست صداقت توی احساس نهفتست وقتی چشماتو بستی به صدای قلبت گوش دادی طپش قلبت بهت میگه ایا صداقتی بوده یا نه
اجبار در زندگی بدترین حالت زندگیه خیلی مواقع پیش میاد ادم مجبور به کاری میشه این مهم نیست چون با میل خودشه ولی وقتی دیگران ادمو مجبور به کاری کنن خیلی وحشتناکه چرا ما اینقدر بی رحمیم چرا حتی واسه ساده ترین مسائل باید نظراتمونو تحمیل کنیم نگرش ما به زندگی چیه چرا باید واسه فرار از اجبار مجبور به انجام کار دیگه ای که حتی یه درصد راضی به ان نیستیم بشیم چرا ادما اینقدر خودخواهن که واسه رفع تکلیف دیگری را مجبور به کاری میکنن چرا ؟ مریم
بده کاش من این قدرت داشتم واسه شکستن فاصله هاولی افسوس که برای رسیدن به ان فاصله و شکستنش باز باید فاصله ای را طی کرد مریم
مرا هراسی از سیاهی شب نیست. پری آرزوها هر شب در انتظار من است. او مرا در برخواهد گرفت و سر بر سینه ام خواهد گذاشت و صدای قلبم را خواهد شنید. دستانم را از خانه امن پری پر خواهم کرد و بر گردنش گردنبندی از اشک می آویزم و بر طاق ابرویش نشانی ابدی از تو خواهم گذاشت...
انقدر سنگدلی كز دل من بي خبری تو منو گذاشتی رفتي با يار ديگری نمی دونی كه دلم بی تو چه دردی می كشه نميدونی كه ديگه خنده رو لبهام نميره چشمامو ميبندمو به ياد تو ميگذرونم نمي خوام چشمامو روي ديگری باز بكنم دوست دارم اينو بدونی كه هميشه به يادتم قسمت منم اينه هميشه تنها بمونم
امروز ميخوام از انتظار بگم تا كي بايد انتظار كشيد خيلي سخته منتظر باشيد يكي شما را ببينه حرفتونو بشنوه و لي ان تنها چيزي كه نبينه شما باشيد تو تا كي فرصت داري منتظر بموني شايد ديگه هيچ وقت وقتي ان نخواد ديگه هيچ وقت
کاش قلب آدم اینقدر کوچیک نبود تا می تونست همه رو توی خودش نگه داره.
کاش آدما به خودشون اجازه نمیدادن که هر کاری می خوان با قلبای هم بکنن. کاش یکم گذشت و مهربونی توی قلب آدما بود تا زندگی قشنگ میشد. کاش دلمون واسه هم تنگ میشد تا بفهمیم که چه جوری باید قدر هم بدونیم و منتظر مرگ همدیگه نباشیم.
سلام حالا که مریم جون گفته، منم براتون می گم تا بدونین که ما با هم خواهریم و مریم هم دوست داره که به من بگه طلا. ما با هم خواهریم. حالا اگه فرصتی بود براتون میگیم که چه جوری با هم آشنا شدیم و تا کی قراره با هم بمونیم. فقط یکم وقت میبره. چون منو مریم جون یه مقدار مشغله فکری داریم و هر موقع که یکم حالمون بهتر شد همه چیز رو مفصل براتون می گیم تا بدونین. یعنی ما می خوایم همه دنیا بدونن که ما چه جوری مال هم شدیم. فعلا با اجازه.
امشب از اشك ميگم كاش چشماي من ميتونست بباره كاش ميتونست قطره هاي الماسيه وجودمو بيرون بريزه تا ديگران ببينن در وجودم چقدر بلور تنهاييه ولي افسوس چشماي من قدرت باريدن ندارن اين شيشه هاي بلورين بايد بيان بيرون دارن چشمامو عذاب ميدن تا حالا شده حس كنيد چشماتون سنگينه تا حالا شده حس كنيد قلبتون داره پاره ميشه اين درست موقعيه كه چشماتون بايد بباره ولي چرا چشماي من نميباره چرا ؟ مريم
سلام طلا جون بهتره واسه افرادی که نمیدونن توضیح بدیم طلا اسم خواهرمنه اسم اصلیه ان سمیه است ولی واسه من طلاست بهمین دلیل من به ان میگم طلا طلا جان از این به بعد من به زبون خودم اینجا میگم حرفای دلم و تنهایی هام این طوری جالبتره تا اینکه شعر بنویسم میگم که اگه تو نبودی چی میشد و من حرفای تنهایی هام همش توی دلم انبار میشد تا شاید یه روزی منفجر بشه میخوام باز بون ساده بگم جوری که همه بفهمن طلا جان تو هم از نوشته های خودت بنویس الان وقتم یکم کوتاهه ولی در روزهای اینده خیلی حرف دارم واسه زدن مریم
سلام
باید بگم که خواهرم به من افتخار داده و از امروز توی نوشتن بهم کمک می کنه. خیلی خوشحالم. چون هیچکس جز خودش نمی دونه که چقدر دوستش دارم. منتظر حرفای بعدی ما دو خواهر باشین.
سلام من مریم هستم برای اولین بار میخوام توی وبلاگ خواهرم بنویسم درهر غزل که میرسد ابراز میکنم از عشق پاک توست که اعجاز میکنم گلهای سرخ باغ به من دل سپردهاند اری هوای خواندن اواز می کنم رویای روزگار به پایان رسیده را زیر درخت خاطره اغاز می کنم عطر نگاه سبز تو ارام می وزد بی اختیار پنجره را باز میکنم با اولین نسیم نوازس پرنده وار در اسمان چشم تو پرواز میکنم
داغم از آتش شوقی که در وجودم برافروخت. تشنه ام از عطش نگاه های پنهانی و نوازش هايی که با شور وصف ناشدنی به پايم ريخت و غرقم در بی کرانه امواج متلاطم احساسی که نميشد جوشش زلال و صميمانه اش را ناديده گرفت. او آمد... همچنان که وعده کرده بود. ولی رفت آنگونه که باورم شد.....
ديشب رويايی داشتم... خواب ديدم کنار يه رودخونه آبی و درختان پوشيده از برف ايستادم. در حالی که با دستم برفای تنه يه درخت رو کنار می زدم، زير لب زمزمه می کردم: اون که سرش نميشه تو داری نازش می کنی. ول کن دستات يخ می زنه! يهو چشمم به نوشته کنده شده روی درخت افتاد. حس کردم اون داره جوابمو می ده! روی درخت نوشته شده بود: "...من سرم نميشه. ولی... راستی دلم که ميشه!"...
کاش ميشد کمی برای نابترين عشق ها ارزشی قائل شويم. کاش ميشد از اين نابسامانی روح ها می گريختيم، چقدر در خاکستری روزگارمان غرق شده ايم. من دلم برای لبخندهای روشن تنگ شده. من هنوز دلم می خواهد در آسمان آرزوها پرواز کنم، چقدر سنگدليم که دلمان را در قفس طلايی نبايدها اسير می کنيم. اين نهايت بيرحمی است که ياد تبسم های کوچکمان را، خوشی ها را، قاب کنيم و به ديوار سنگی قلبمان بياويزيم..........
بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه دلواپسی قصه عشق از زبان هرکسی گفته اند از این حکایتها بسی حال از من بشنو این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست کار او آتش زدن من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن من خریدن ناز او نفروختن باز آتش در دلم افروختن سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن با ک نیست از دل دیوانه بردن باک نیست دل که رفت از سر سپردن باک نیست آه! می ترسم شبی رسوا شوم بدتر از رسوایی ام تنها شوم وای بر این صید و آه از آن کمند پیش رویم خنده و پشتم پوزخند برچنین نامهربانی ها دل مبند دوستان گفتند و دل نشنید پند پیش از پند پنهان دوستان حال هم زخم زبان دوستان خانه ای ویران تر از ویرانه ام من حقیقت نیستم افسانه ام گرچه می سوزد پر ولی پروانه ام فاش می گویم که من دیوانه ام تا به کی آخر چنین دیوانگی پیلگی بهتر از این پروانگی گفتمش آرام جانی گفت نه گفتمش شیرین زبانی گفت نه می شود یک شب بمانی گفت نه گفتمش نامهربانی گفت نه دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش افسوس و او باور نکرد چشم بر هم می نهد من نیستم می گشاید چشم من من نیستم خود نمی دانم خدایا چیستم یکنفر با من بگوید کیستم بس کشیدم آه از دل بردنش آه! اگر آهم بگیرد دامنش با تمام بی کسی ها ساختم دل سپردم سر به زیر انداختم این قماری بود و من نشناختم وای بر من! ساده بودم باختم نیتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم_ دروغی فاحش است یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت پایبند جستجویم کرد و رفت عاقبت بی آبرویم کرد و رفت این دل دیوانه آخر جای کیست وآنکه مجنونش منم لیلای کیست مذهب او هرچه باد آباد بود خوش بحالش کاین قدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشم هایش مست مادرزاد بود یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت بیست سالم بود پیرم کرد و رفت
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است. دلم می خواست: دست مرگ را از دامن امیدمان کوتاه می کردند! در این دنیای بی آغاز و بی پایان، در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند؛ خدا از این تلخکامی های بی هنگام بس می کرد! نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد! نمی گویم به هر کس عمر جاودان می داد! نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد! همین ده روز هستی را امان می داد! دلش را ناله تلخ سیه سوزان تکان می داد! دلم می خواست: عشقم را نمی کشتند؛ صفای آرزویم را_ که چون خورشید تابان بود_ می دیدند؛ چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند؛ گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند؛ به باد نامرادی ها نمی دادند_ به صد یاری نمی خواندند_ به صد خواری نمی دادند, چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوه هم نمی بردند. دلم می خواست: یک بار دیگر او را کنار خویش، به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم، دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد، شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد، غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد. دلم می خواست: سقف معبد هستی فرو می ریخت، پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند، بهاری جاودان آغوش وا می کرد، جهان در موجی از زیبایی و خوبی ها شنا می کرد! بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام، پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند به روی بامها، ناقوس ها آزادی را صدا می کردند.... مگو این آرزو خام است..... مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است! اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان در هم نمی ریزد بیا تا ما : فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم........
به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی، آتش جاویدی را دیدمت، وای چه دیداری، وای این چه دیدار دلازاری بود بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود دیدمت، وای چه دیداری، وای نه نگاهی، نه لب پرنوشی نه شرار نفس پر هوسی نه فشار بدن و آغوشی این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی زمن و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر تپشی قصه عشق ترا می گوید بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت، چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سراپرده خاک خلوت خالی و خاموش مرا تو پر تز خاطره کردی ای مرد شعر من شعله احساس من است تو مرا شاعره کردی، ای مرد آتش عشق به چشمت یکدم جلوه ای کرد و سرابی گردید تا مرا واله و بی سامان دید نقش افتاده بر آبی گردید سینه ای، تا که بر آن سر بنهم دامنی، تا که بر آن ریزم اشک آه، ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی، آتش جاویدی را
خدایا، من کیستم چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی. چگونه همیشه به یادت باشم وقتی فقط در رنج ها صدایت می کنم؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله، تو همی بیش نیست. وقتی فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند. اگر زندگی ام آنطور است که تو می خواهی، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم. چگونه به جستجویت بیایم ای خدا؟ کجا به دنبالت نگردم؟ وقتی همه جا هستی، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم. در خود می مانم و انتظار می کشم تا تو خود بیایی. اشکهایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی. اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی؟ می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند. |